شمارهٔ ۱۰۰۷
با سپاه مژه از قتل که باز آمدهایکه به خون غرقه تو چون چنگل باز آمدهای
عاشقان تو چو پیرامن تو شعله شمعمحفلافروز ولی دوستگداز آمدهای
به حرمخانه دلهای خرابت ره نیستکه تو ای شیخ همه ره به حجاز آمدهای
حال دل با خم زلفش سحر آهسته بگوچون تو ای باد صبا محرم راز آمدهای
ره مده شانه و مقراض به خود بهر خدایچون تو ای زلف مرا عمر دراز آمدهای
چو نیاز آرمت ای قبله عشاق به پیشکه سراپای همه عشوه و ناز آمدهای
طوف کعبه نبود فخر تو را فخر آنستبر در میکده گر خود به نیاز آمدهای
با همه مستیت ای نرگس جادوی نگاردر محراب چرا بهر نماز آمدهای
تا که طغرات به مهر که بودای خط سبزکه به خون دو جهان خط جواز آمدهای
ننوازی دل آشفته چرا ای خم زلفگر تو ای سلسله دیوانهنواز آمدهای
بر در میکدهای عرش کنی طوف به سرچه شدت تا ز نشیبی به فراز آمدهای
اندر این خانه مگر پرتو حیدر دیدیکه به خاک در او بهر نیاز آمدهای