گنج

شمارهٔ ۸۹۳

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: شان۱۵ بیت
بدرد خوی گرفته دل از پی درمانببوی عید توان صبر کرد بر رمضان
بیاد یوسف کنعان بگرگ هم سفرمببوی الفت رحمان جلیس با شیطان
ببوی اینکه در این خانه بوده جای پریبریم زحمت بیجا زصحبت دیوان
بشوق روز بسازیم با شبان درازکه مدغمست بظلمات چشمه حیوان
مکن ملامت بلبل که ساخته برقیببذوق گل شده با خار یار در بستان
تو در بلای محبت چه دعویت از صبرببین بحالت ایوب و محنت کرمان
اگر خلیل نمیکرد صبر بر آتشچگونه بهره ی او میشدی گل و ریحان
بوصل دوست زلیخا اگر عجول نبودعزیز او زچه میشد مجاور زندان
بیاد یوسف و رحمت به پیر کنعان گفتکه نیست غیر ملالش زصحبت اخوان
عجب مدار که غواص در بدامن کردکه موجهای عجب خورده است از عمان
زلاله زار کنارم عجب مدار که هستزاشک ابر چمن پرشقایق نعمان
مرا زآتش عشق است التهاب درونطبیب شهر عبث صرع خواند و خفقان
اگرچه ساغر پیمانه بشکند زاهدببوی ساغر و پیمانه بشکند پیمان
ببر تو نام علی را بمقطع عزلتزحسن خاتمه اش ساز زیب بر نوان
اگر چه خاطر آشفته را پریشان کردشکنج زلف تو بازش برد سوی سامان