شمارهٔ ۱۰۹۶
بچم ای نهال نورس که زحسن بارداریهمه انجمن چمن کن که زرخ بهار داری
بسخن شکر شکستی و هنوز در حدیثیبنظر جهان گرفتی هم انتظار داری
زچه جنس بودی ای عشق که بافت تار و پودتزچه خم گرفته ای رنگ و چه پود و تار داری
من اهرمن صفت را زکجا ندیم باشیتو که خود زجاتم جم بزمانه عار داری
نفتد زجوش جانت نشیند این تجارتتو که زیر دیگ سودا همه روزه نار داری
سوی میکده مبر رخت تو زاهد سیه کاربفشان زباده آبی که بره غبار داری
همه جادوان فریبی بفریب چشم مکحولکه زچهره گنج سازی وز طره مار داری
بودت جو حب حیدر همه خاک میکنی زرچه کنی دیگر به اکسیر که از غبار داری