شمارهٔ ۳۶۷
هر کرا عشق نهانی به زبان میآیدشمعسان آتش پیدایش به جان میآید
باغبان را خبری میدهد و گلچین راعندلیبی به گلی گر به فغان میآید
هرکه او حالت طوفانی عشق تو بدیدحاش لله که ز دریا به کران میآید
هرکه در دوست شود فانی و هستی بنهدنه از او نام بیابی نه نشان میآید
تا که در قصد که و خون که خواهد خوردنترک چشم تو که با تیر و سنان میآید
لذتی دیده از آن ابرو و مژگان که دلمپیش آن تیر و کمان رقصکنان میآید
صیدی ار چاشنی از تیر و کمان تو بردجان به کف از پی آن تیر و کمان میآید
همه دانند که من کشته چشمان توامناوک تیر نظر گرچه نهان میآید
به یکی حمله به هم بشکنم از صولت عشقگر بر زمم سپه هردو جهان میآید
من که باشم که ز ذات تو بگویم سخنیوصف رویت به حکایت به زبان میآید
آتشی داشت حدیثی که به دفتر بنوشتکلک آشفته که دود از سر آن میآید
هر کرا بنده بخوانی تو که دست ازلیعارش از خواجگی کون و مکان میآید
چه شود گر سگ خویشش شمری ای مولازآنکه بر درگه تو روز و شبان میآید