شمارهٔ ۹۶۷
بنده پیر خراباتم و پیمانه اوکه پناه فلک آمد در میخانه او
حاش لله که رود مستی عشقش از سرهرکه نوشید چو ما باده ز پیمانه او
من به پای خم اگر خاک نشینم چه عجبسجدهگاه ملکوت آمده خمخانه او
سبحه زاهد و زنار مغان تاج ملوکهمه وقف است به خاک در میخانه او
چشم زهاد بود بر عمل و مستان راگوش اندر ره الطاف کریمانه او
اگرت آرزوی نکته توحید بودبشنو وقت سحر نعره مستانه او
شاهی کون و مکان را به گدایی بخشدبلکه امکان بود از همت مردانه او
واجبش خواند گروهی و گروهی ممکنعقل حیران شده آشفته در افسانه او
کیست آن بحر ولایت علی آن کاو ز شرفیازده در ثمین آمده دردانه او
شاید آن گنج نهان جای به ویرانه کنددل سودازدگان آمده ویرانه او