شمارهٔ ۴۹۳
زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستندتا در میکده را بر رخ رندان بستند
گر به بندند در میکده یا بگشایندخیل مستان خم عشق تو بی می مستند
جملگی عقرب جراره و با نیش جفابتقاضای طبیعت دل مستان خستند
تا که رفته ززمین جانب افلاک امشبکز پی رقص ملایک بهوا می جستند
غمزه و خال و خط و زلف تو اندر ره دلآه کاین سلسله طرار بهم همدستند
گر زمستان تو گستاخ زند سر سختیکه سلامیت بگویند و دعا بفرستند
نام سامان نبری در بر عشاق ایدلکه چو آشفته بآن سلسله مو پیوستند
عارفان کز خم زلف تو کمندی دارندجمله زنجیر تعلق زجهان بگسستند
دست افتاده زپایان ره عشق بگیرزآنکه تو دست خدائی و همه بی دستند