شمارهٔ ۹۲۸
به آن امید که مطلب بر او شود روشنشبان طور رود سوی وادی ایمن
به دست حسن بتان نیست غیر باد به دستتکه خوشه چین نبرد دانه ای از آن خرمن
زعجز و لابه به عاشق در او اثر نکندکه هست با تن سیمین دل بتان آهن
بعشق و رندی و مستی سمر شدم چکنمنه زاهدم که بپوشم لباس شید بتن
بدست غیر مده لعل لب زبوالهوسینگین جم چکنی زیب دست اهریمن
مکن تو دست بگردن رقیب را زنهارکه خون عاشق مسکین بگیردت دامن
گمان مکن که گذاریم دامنت از دستاگر تو دست فشانی و برکشی دامن
تو غنچه لب چه بزه کرده ای خدنگ نظرچو گل شهید تو پوشد زخون خویش کفن
یاد زلف تو آشفته شب بود افزونکه شب غریب بود بیشتر بیاد وطن
بخبث نفس گنه کار من شکی نبودبآب مدح علی لیک شسته ام سروتن
مگر که نافه چینم زخامه میریزدکه بوی مشک شنیدند مردمم ز سخن