شمارهٔ ۲۶۱
زعمر رفته دارم بس ندامتبجامی گیرم از ساقی غرامت
مقیم آستان میکشان شوکه دوران را نباشد استقامت
بزن چندان که خواهی شنعت ای غیرکه عاشق غم ندارد از ملامت
بلای عشق برق عافیت سوزنیستانست بستان سلامت
نماز میکشان آنگه قبول استکه در پای خم اندازد اقامت
چو قمری پر زند بر گرد او سروببستان گر چمد آن سرو قامت
تو با آن قامت موزون برفتارکجا بنشیند آشوب قیامت
بر او آشفته خوبی شد مسلمبتو رندی و بر حیدر امامت
بداغ عشق تو معروف شهرمغلامان را شناسد از علامت