شمارهٔ ۱۰۱
ای فتنه چشم سیهت راهزن خوابوی روی تو گلزار جهان را گل شاداب
من شب همه شب از غم دیدار تو بیدارچشمان تو سرمست و تو دایم به شکر خواب
ای آنکه تو را منظر چشمم شده منزلهشدار که این خانه بود در ره سیلاب
مژگان من آن قصه خونین درون رابر چهره من نقش همیکرد ز خوناب
بر آتش سودای تو دل صبر نداردبر نار کجا صبر کند قطره سیماب
وقتست که تا سر بنهم بر سر طوفانکاندر سر این، ورطه صبرم شده نایاب
با مدعی وصل مخوان قصه هجرانآسوده به ساحل نشناسد غم گرداب
سودای تو بس نیست همینم کُشد آخرکت وقف رقیبان شده آن لعل چو عناب
آشفته حدیث تو به ایجاز نگنجدکز رشته آن زلف رسا، میکشد اطناب
زلفت که کمندی شد و حبل الله مطلقشاهنشه آفاق علی فاتح ابواب