گنج

شمارهٔ ۱۲۲۱

بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانیبه کام تشنه ما ریز آنچنانکه تو دانی
خمار عشق ز سر کی رود برون از میز باده خانه لعلت بیار از آنکه تو دانی
من این دو بیت نوشتم ز شور مطرب مجلستو هم ز پرده نوایی بخوان چنانکه تو دانی
زمان نیک چه جویی و ساعت از پی قتلمبریز خون مرا خوش به هر زمان که تو دانی
ز موی فرق میان تو فرق نتوان کردتفاوتی‌ست به یک مو و آن میان که تو دانی
اگر زبان تو لالست پیش اهل بلاغتبگوی مدحت حیدر به هر زبان که تو دانی
به روز حشر که از پرده رازها به در افتدبیا و راز مرا کن نهان چنان که تو دانی
نهان به معصیت آشفته و شده مداحنهانیم تو بپوشان از آن عیان که تو دانی