گنج

شمارهٔ ۱۱۴۱

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: انی۱۵ بیت
الا ای که داری طمع پادشایینیائی چرا بر در دل گدائی
از این چار گوهر چه دیدی حکیمابجز تندی و پستی و بد هوائی
زاوراق دفتر چه خواندی معلمبآتش بسوز این کتاب ریائی
بدل طرح کردند اکسیر اعظمکه خاک در دل کند کیمیائی
نه هردل بود مخزن گنج حکمتنه هر دل در او تافت نور خدائی
دل جوی بیگانه از دین و دانشدلی جو که با عشق کرد آشنائی
شکسته دلی خسته مستمندیکه درمان نخواهد بجز بی دوائی
از آن دل مراد دل خویشتن جویکه دستت بگیرد به بی دست و پائی
زدوران گرت عقده ای مانده در دلبود گریه مفتاح مشگل گشائی
چه عشق است آشفته عشقی که ایزدکند وصف الکبریاء و ردائی
کجا بار باشد بگلزار عشقتزدام هوس تا نیابی رهائی
بسر داری ار شوق گلگشت جانانتو ایمرغ جان از قفس کن جدائی
دلا خون شو از غم که خون است اولدر آخر شود نافه مشک ختائی
نه ای نی که پیوسته نالی بمحفلنوا عاشقان را بود بی نوائی
وصی نبی اصل شاخ ولایتعلی زینت مسند کبریائی