شمارهٔ ۵۱۴
آنکه گفتی که بلب سر نهانی داردبسخن آمد و دیدم که دهانی دارد
دل ندارد مگر آنکس که بعشق تو سپردکشته تیر غم تست که جانی دارد
در وجودش نکند سستی پیری اثریهر که در سر هوس تازه جوانی دارد
کرد صاحب نظرش گرد ره گله عشقکی کلیمش شمرد هر که شبانی دارد
نرگس از نشئه چشمت بچمن مخمور استلاله از داغ تو در باغ نشانی دارد
کسوت ناز تو را عاریه برخود بربستاز خزان سرو اگر خط امانی دارد
گفتی این تیر زشستت که نشست بر دلروز از او پرس که در دست کمانی دارد
زلف زانبوهی دل از کمر افتاد و فتدهر که بر دوش چنین بار گرانی دارد
کشتی نوح بگرداب محبت غرق استگرچه پیداست که این بحر کرانی دارد
نکند مرد سخن سنج بجز مدح علیهر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد
وقف بر مدحت حیدر بود و عترت اواگر آشفته زبانی بیانی دارد