شمارهٔ ۲۳۹
هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشتهمچو مرغی است که شب برق بکاشانه گذاشت
آن پری دوش خم زلف دلاویز گشودباز زنجیر بپای دل دیوانه گذاشت
آتش شمع مپندار که از سوز دلستزآتشی بود که اندر پر پروانه گذاشت
طالب دوست عجب نیست که بیجان زنده استزآنکه جان در طلب دلبر جانانه گذاشت
زاهد شهر که پیمانه مستان بشکستدوش پیمان بسر ساغر و پیمانه گذاشت
خال و زلف تو کدام است که صیدم کرده آنکه اندر شکن دام تو این دانه گذاشت
مردم دیده بسی غوص گهر کرد و بریختلیک در بحر دل آن گوهر یکدانه گذاشت
رفت آنشوخ پریوار و جهان مجنون کردنتوان گفت که یک عاقل و فرزانه گذاشت
خانه های دل سودازدگان کرد خرابتا که پا در خم زلفین کجت شانه گذاشت
دوشم این سیل که از ابر مژه گشت رواننتوان گفت که در شهر بجا خانه گذاشت
رفت زین بادیه چون محمل لیلی سوی حیوه که جز بر سر مجنون زوفا پا نگذاشت
گنه خویش به حیدر چو بخواند آشفتهقلم عفو برو لطف کریمانه گذاشت