شمارهٔ ۳۷۲
جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آردکاین جان بپای جانان قدر اینقدر ندارد
در نوبهار عشقت ابریست بی طراوتتا ابر دیدگانم بر نوگلی نیارد
هر کاو که عکس ساقی در جام می ببیندسر را زپای مینا چون جام برندارد
آن خورده زخمه عشق وان دیده جلوه حسنگر مطربی بنالد یا بلبلی بزارد
جز زان لبان نوشنی مرهم کجا پذیردداغی که لاله روئی در سینه ای گذارد
نخل وجود ما را جز غم ثمر نباشدحاشا که نخل حرمان جز این رطب برآرد
هر کو که دید چوگان آن زلفکان فتانچون گو سر از ارادت در پای او سپارد
دنیا بخاک کن پست بر آخرت فشان دستآشفته مستی عشق بنگر چه نشئه دارد
جز بر علی و آلش دیگر نظر حرامستعاشق چو گشت صادق دل بر تو می گمارد