شمارهٔ ۳۱۷
آن چه گل بود که در شهر ز بستان آمدوین چه سرو است که از باغ به ایوان آمد
گل کجا بذله کشد دلکش و چون سرو چمدسرو کی رفت چنین نغز و خرامان آمد
بجز آن لؤلؤ خندان بعقیق لب اومعدن لؤلؤ کی لعل بدخشان آمد
شاید ار سرو چو صوفی بدر آید بسماعزآنکه بلبل بچمن مست و حدی خوان آمد
پرده دار حرم جاه تو شد ماه زفخرخود بدرگاه تو با پیکر عریان آمد
تو نشستی بسمند و همه مردم گفتندبر سر باد صبا تخت سلیمان آمد
میرسد تیغ بکف بر سر من پنداریبت پیمان شکنم بر سر پیمان آمد
زلف خم در خمش افتاد بکف آشفتهسر سودازدگان باز بسامان آمد
آبی ای ساقی مستان تو بر آتش بفشانکاین ثناخوان بدرت با لب عطشان آمد
پیر آتشکده عشقی و من هندویتسجده کوی توام غایت ایمان آمد
در سحاب مژه ام موج زند سیل سرشگگو به کشتی بنشین نوح که طوفان آمد