گنج

شمارهٔ ۶۶۶

قافیه: یل۱۴ بیت
بر برگ سمن میزنی از مشک طری خالوحشی است غزال تو و خلقیش زدنبال
از خال تو روشن بودم دیده نبینیبی نور بود چشم چو خالیست از آن خال
مژگان تو آن نشتر فصاد که از نیشاز مردمک دیده مردم زده قیفال
جز آینه کاو روی تو را عاریه کرده استنقاش کجا بندد نقش تو به تمثال
زلفت بقفای نگه مست کدامستشاهین که غزالی بگرفتست بچنگال
خشکیده گر از روزه لب لعل تو یکچندترکن بمی صافش در غره شوال
ساقی بده آن آب که از گرمی طبعشافتد بتن جام تب و آرد تبخال
آن آب که آتشکده خیزد زفروغشآن آب کزو رنگ زریری شده چون آل
ترکن تو دماغ من و دل گرم کن از میکز سردی و خشکی شده ام منقلب احوال
تا مست شوم زآن می و مستانه بگویمبی پرده مدیح علی آن مظهر متعال
داری جهان والی امکان ولی حقهمسایه واجب شه دین مصدر اجلال
با آن همه تفصیل که تنزیل خدائیستایزد نکند وصف توالا که با جمال
گر کرده بمن پشت جهان گو همه میکنبا این همه ادبار تواش میکنی اقبال
سنجند بمیزان چو مرا جرم بخرواردر کفه دیگر نهم از مهر تو مثقال