شمارهٔ ۳۱۵
رندی که او بکوی مغان ره نشین بودشاید که بحر و کانش در آستین بود
سر نایدش فرود بتاج قباد و کیآنرا که داغ بندگیت بر جبین بود
با اینکه رام کس نشود توسن سپهرنه مهر و مه که داغ تواش بر سرین بود
هر شب زبوی موی تو آرد صبا بچینگر نافهای مشگ زآهوی چین بود
چشمت کمان کشیده چو ترکان راهزندر قصد دین و دل همه شب در کمین بود
غمناک کس بمیکده هرگز شنیده ایحاشا که در بهشت دل کس غمین بود
گفتی چه جنس بوده خدنگ کمان عشقتیریست شهپرش پر روح الامین بود
نازم بقاتلی که پی ضرب دست اواز کشتگان بلند همه آفرین بود
دانی که چیست خاتم جم کاو جهان گرفتنام تواش معاینه نقش نگین بود
آنی که روزگار باین امتداد قدردر سایه وجود تو راحت گزین بود
آشفته رخ متاب زخاک در علیحاشا که کیمیا به دو عالم جز این بود