شمارهٔ ۶۱۶
دل نمک سود لعل خندانشجان بر آتش زآب دندانش
نوک پیکانت ار خورد طفلیچه تمتع زشیر پستانش
هر که دارد چنین گلی رعنانبود شوق گشت بستانش
ساکن کوی آن بهشتی روینیست حاجت بحور و غلمانش
گو به یعقوب تا که جوید بازیوسف اندر چه زنخدانش
ما و یک بوسه زآن لب نوشینخضر نازد بآب حیوانش
هر که شد مطمئن خلیل آسانار نمرود دان گلستانش
این چه وادی بود که چون مجنونهمه لیلی است در بیابانش
آفتابش چه گوست در خم زلفتا خورد لطمه ی زچوگانش
هر کرا سر بعهد یاری رفتناگزیر است عهد یارانش
هر کرا چشم و دل بابروئیستسینه شد وقف تیربارانش
جان آشفته خاک کوی علیستواعظ از این و آن مترسانش