گنج

شمارهٔ ۱۰۳۵

قافیه: رداری۱۳ بیت
دوش بی‌ما صنما ساغر صهبا زده‌اینوش بادت می دوشینه که بی‌ما زده‌ای
می گلرنگ پسندیده بود خاصه بهارسخن اینجاست که اینجا نه دگر جا زده‌ای
بی‌تو ما جرعه ننوشیم تو خُمخانه زنیسخت بی‌مهری بدعهدی تنها زده‌ای
من و مخموری و دردسر شب تا دم صبحعیش تو خوش که سبو از بت مینا زده‌ای
تلخ‌کامی مرا یاد کن و بوسه بیارزآن دهانی که می و نقل مهنا زده‌ای
من و آن شعله که از طور دلم جست کلیمارنی گوی تو بر سینه سینا زده‌ای
پر ز لیلی است همه برزن و کوی ای مجنونبه عبث بیهده تو خیمه به صحرا زده‌ای
چون نصیب تو نشد آب خضر اسکندرتیغ از خشم چه بر پهلوی دارا زده‌ای
از من خسته سلامی برسان باد صباچون تو خود را به سراپرده سلما زده‌ای
سر موهوم لبت بود معمای حکیمبیش حرفی ز پی حل معما زده‌ای
گاه از زلف کشی اژدر موسی در دمگه ز لب طعنه بر اعجاز مسیحا زده‌ای
دست از دامن امکان نگسل آشفتهتا به دامان علی دست تولا زده‌ای
تا به میخانه رحمت شده‌ای محرم رازپشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده‌ای