گنج

شمارهٔ ۸۳۳

بوستان باغ بهشتست و عیان می بینمنیستم آدم اگر بیتو در او بنشینم
هیچ دانی زچه از کف ننهم جام شرابزآنکه عکس رخ دلدار در آن می بینم
بگذر از سرخی رنگ که چو لاله در باغداغ دار است دل و چهره زخون رنگینم
شست و شوئی کنم از آب در میخانهتا شوم پاک مگر پاکدلی بگزینم
دامن از گرد تعلق بفشانم چون سروشوم آزاده و دامن زجهان برچینم
بر تو تنگ است جهان لیک بدل جلوه گریتا چه وسعت بود آیا بدل مسکینم
بسکه آشفته حدیث از خم زلف تو نوشتنافه ریزد چو غزال از قلم مشکینم
ید و بیضا کند از مدح یدالله چو کلیممعجز آمیز بود خامه سحر آگینم
شکوه از مدعیان جز بر داور نبرمتا کشد تیغ دو سر را و بخواهد کینم
گفته بودم بتفاخر سگ کوی علیمفخر اینست اگر چند که کمتر زینم
رند و میخواره و قلاشم و آشفته شهرلیک جز مدحت حیدر نبود آئینم