گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱آنکه دل در هوس روز وصال است او راشمارهٔ ۲از پیرهنت بویی آمد به گلستان‌هاشمارهٔ ۳از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مراشمارهٔ ۴از عاشقی همیشه جوان است پیر ماشمارهٔ ۵از باد مکش طره جانانه ما راشمارهٔ ۶ای خط تو سبزی خوان بلاشمارهٔ ۷ای روشنی از روی تو چشم نگران راشمارهٔ ۸ای زغمت دل به جفا مبتلاشمارهٔ ۹ای سراپرده سلطان خیالت دل ماشمارهٔ ۱۰ای غمت یار بی نوایی هاشمارهٔ ۱۱این چه مجلس چه بهشت این چه مقام است اینجاشمارهٔ ۱۲ایها العطشان فی الوادی الهواشمارهٔ ۱۳بعد از امروز آشکارا دوست می‌دارم تو راشمارهٔ ۱۴بگذار در آن کوی من اشک فشان راشمارهٔ ۱۵بی غمت شاد مباد این دل غم پرور ماشمارهٔ ۱۶تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ماشمارهٔ ۱۷جانا ز گرد دردت پر باد دامن ماشمارهٔ ۱۸جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیداشمارهٔ ۱۹چشمت از گوشه تقوا بدر آورد مراشمارهٔ ۲۰چشمت به غمزه کشت من بیگناه راشمارهٔ ۲۱چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد راشمارهٔ ۲۲چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ماشمارهٔ ۲۳چو زلف تو بود از تکبر دوتاشمارهٔ ۲۴چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا راشمارهٔ ۲۵حلال باد می خلد و حور زاهد راشمارهٔ ۲۶دام دلهاست زلف دلبر ماشمارهٔ ۲۷در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ماشمارهٔ ۲۸دل بردی و دین رواست اینهاشمارهٔ ۲۹دل چو رفت از دست گو دلبر بیاشمارهٔ ۳۰دلم رفت و گم شد در آن کو مراشمارهٔ ۳۱دل می کشد به داغ تو هر لحظه سینه راشمارهٔ ۳۲دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین راشمارهٔ ۳۳دوست می دارد دلم جور و جفای دوست راشمارهٔ ۳۴دوش از در میخانه بدیدیم حرم راشمارهٔ ۳۵دی چاشتگه ز چهر فکندی نقاب راشمارهٔ ۳۶سیری نبود از لب شیرین تو کس راشمارهٔ ۳۷شانه زد باد زلف یار مراشمارهٔ ۳۸شب سوی ما هوس آمدن است آن مه راشمارهٔ ۳۹طاقت درد تو زین بیش ندارم یاراشمارهٔ ۴۰طبیب شهر چه نقدی میدهد ما راشمارهٔ ۴۱طریق عشق میورزی رها کن دین و دنیا راشمارهٔ ۴۲کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام راشمارهٔ ۴۳کعبه کویش مراد است این دل آواره راشمارهٔ ۴۴گر به جستن یافت گشتی یار ماشمارهٔ ۴۵گر بر در او سودمی رخسار گرد آلود راشمارهٔ ۴۶گر بری چون سر زلف این دل سودایی راشمارهٔ ۴۷ما را به عشق می کند ارشاد پیر ماشمارهٔ ۴۸مست عشقم ز خرابات میارید مراشمارهٔ ۴۹مکش بر هر دلی تیر و مکش باز از حسد ما راشمارهٔ ۵۰یار بگزید بی وفایی راشمارهٔ ۵۱آن رخ نبینم ار نبری زلف پر ز تابشمارهٔ ۵۲با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتابشمارهٔ ۵۳جانبِ ما خوب می‌آید. که می آید؟ حبیبشمارهٔ ۵۴چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقابشمارهٔ ۵۵حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیبشمارهٔ ۵۶دلم از شمع رخت در تب و تابست امشبشمارهٔ ۵۷دل مقیم کوی جانانست و من اینجا غریبشمارهٔ ۵۸دوش رسیدم به گوش از لب جانان خطابشمارهٔ ۵۹رفتم از دست‌! من بی سر و پا را دریابشمارهٔ ۶۰عنبرست آن دام دل یا مشک نابشمارهٔ ۶۱لعل درخشان نگر غیرت یاقوت نابشمارهٔ ۶۲مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتابشمارهٔ ۶۳من طلب کردم وصالت روز و شبشمارهٔ ۶۴آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوختشمارهٔ ۶۵آنچه از خدای خواست دل بنده باز یافتشمارهٔ ۶۶آن چشم نیمه مست جهانی خراب ساختشمارهٔ ۶۷آن چه روییست که حسن همه عالم با اوستشمارهٔ ۶۸آن چه مروی است چه خوش رفتاری استشمارهٔ ۶۹آن رخ از مه خجسته فال تراستشمارهٔ ۷۰آن سرو که آمد بر ما از چمن کیستشمارهٔ ۷۱آن شوخ که رفت از بر ما باز کجا رفتشمارهٔ ۷۲آن گل نو از کدامین بوستان برخاسته استشمارهٔ ۷۳آن نور دیده یک نظر از من دریغ داشتشمارهٔ ۷۴آه که از حال من یب ندانستشمارهٔ ۷۵از آن لب شنیدن حکایت خوش استشمارهٔ ۷۶از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفتشمارهٔ ۷۷از حال دل به دوست نه امکان گفتن استشمارهٔ ۷۸از گریه مرا خانه چشم آب گرفته استشمارهٔ ۷۹از گلستان رخت حسن بتان یک ورق استشمارهٔ ۸۰امشب ز خیالش سر ما خواب دگر داشتشمارهٔ ۸۱ای ابتدای دردت هر درد را نهایتشمارهٔ ۸۲ای از تو بانواع مرا چشم رعایتشمارهٔ ۸۳ای به جان عاشقان خریدارتشمارهٔ ۸۴ای روی دردمندان بر خاک آستانتشمارهٔ ۸۵ای ز صد گلبرگ نازکتر تنتشمارهٔ ۸۶ای ز نوش شکرستان لبت رسته نباتشمارهٔ ۸۷ای گله گوشه حسن آمده بر فرق تو راستشمارهٔ ۸۸ای که از زلف توخون در جگر مشک ختاستشمارهٔ ۸۹اینچنین صورت مطبوع ز جان نتوان ساختشمارهٔ ۹۰اینچنین مشک در همه چین نیستشمارهٔ ۹۱این چه خبر جستن و پرسیدن استشمارهٔ ۹۲این چه سرو قد چه رفتارستشمارهٔ ۹۳این میوه شیرین مگر از باغ بهشت استشمارهٔ ۹۴با چشم من این اشک روان را چه فتادستشمارهٔ ۹۵بازآ که در فراق تو جانم صبور نیستشمارهٔ ۹۶باز آتشی به سینه رسیدن گرفته استشمارهٔ ۹۷بازم بناز کشتی صد جان فدای نازتشمارهٔ ۹۸باز عقلم برد از سر کاکل مشکین دوستشمارهٔ ۹۹به چین زلف تو کان رشک صورت چین استشمارهٔ ۱۰۰به خوبان مهر ورزیدن چه کارستشمارهٔ ۱۰۱بر دو رخ من در جوی خون که روانستشمارهٔ ۱۰۲بر لب لعل خط سبز ترا پیروزی استشمارهٔ ۱۰۳به کویت دل غلام خانه زادستشمارهٔ ۱۰۴به مکر و حیله برای دسترس چه امکان استشمارهٔ ۱۰۵بنفشه دسته بر ارغوان استشمارهٔ ۱۰۶بنیاد وجودم ز تو ای دوست خراب استشمارهٔ ۱۰۷بی تو مرا چشم جهان‌بین تر استشمارهٔ ۱۰۸بی تو از دردم آرمیدن نیستشمارهٔ ۱۰۹بی توقف من از این شهر به در خواهم رفتشمارهٔ ۱۱۰بیخدمت تو کس به جهان عزتی نیافتشمارهٔ ۱۱۱بی درد دلی لذت درمان نتوان یافتشمارهٔ ۱۱۲ما بی به روی تو آهم ز ثریا بگذشتشمارهٔ ۱۱۳پای بوس چون منی حیف است گفتی بر زبانتشمارهٔ ۱۱۴تا خیالت را دلمه منزلگه استشمارهٔ ۱۱۵ترا با من سر باری نماندستشمارهٔ ۱۱۶ترا به یک دو خط مصطلح فضولی چیست؟شمارهٔ ۱۱۷تو‌را در کوی جانان خانه‌ای هستشمارهٔ ۱۱۸ترا دو رخ به دو خط فن دلبری آموختشمارهٔ ۱۱۹چشم شوخ تو هر کرا کشته‌ستشمارهٔ ۱۲۰چشم غم دیده ما را نگرانی به شماستشمارهٔ ۱۲۱چشم مسلمان کش تو کافر مست استشمارهٔ ۱۲۲چشم ز خیال تو پر از نور تجلیستشمارهٔ ۱۲۳حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیستشمارهٔ ۱۲۴حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوستشمارهٔ ۱۲۵خاک درت به چشم من از صد چمن به استشمارهٔ ۱۲۶خرابه دل من پر شد از محبت دوستشمارهٔ ۱۲۷خضرجان آب حیات از لب دلجوی نو یافتشمارهٔ ۱۲۸خطت چو خضر به آب حیات نزدیک استشمارهٔ ۱۲۹خطت سبز و لبت مشک و گلاب استشمارهٔ ۱۳۰خیال روی او در دیده نور استشمارهٔ ۱۳۱داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت استشمارهٔ ۱۳۲درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوستشمارهٔ ۱۳۳درد تو زمان زمان فزون استشمارهٔ ۱۳۴درد تو به از دواست ای دوستشمارهٔ ۱۳۵درد کز دل خاست درمانیش نیستشمارهٔ ۱۳۶درد من گویید با یاران که درمان یافت نیستشمارهٔ ۱۳۷در سر از دود دلم شمع صفت سودایی استشمارهٔ ۱۳۸در سر زلف تو تنها به دل شیدا رفتشمارهٔ ۱۳۹در سر زنجیر زلف او دل دیوانه رفتشمارهٔ ۱۴۰در سینه مرا غیر تو همخانه کسی نیستشمارهٔ ۱۴۱در صف دلها غم تو صدرنشین استشمارهٔ ۱۴۲در علم محققان جدل نیستشمارهٔ ۱۴۳در کوی تو خون مژه خیلی است که سیلی استشمارهٔ ۱۴۴در گلستانها تماشائی به از روی تو نیستشمارهٔ ۱۴۵دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودستشمارهٔ ۱۴۶دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافتشمارهٔ ۱۴۷دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفتشمارهٔ ۱۴۸دل در طلبت حیات جان یافتشمارهٔ ۱۴۹دل زان نست و دیده بدینم نزاع نیستشمارهٔ ۱۵۰دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتستشمارهٔ ۱۵۱دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته استشمارهٔ ۱۵۲دل زنده شد از بوی تو بوی تو مرا ساختشمارهٔ ۱۵۳دل سختت به سندان سخت بارستشمارهٔ ۱۵۴دل صفه خال تو با زلف گفتشمارهٔ ۱۵۵دل قبله خود خاک سر کوی تو دانستشمارهٔ ۱۵۶دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایستشمارهٔ ۱۵۷دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش استشمارهٔ ۱۵۸دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایتشمارهٔ ۱۵۹دل هر که بیمار او شد خوش استشمارهٔ ۱۶۰دور از خداست خواجه مگر بی ارادت استشمارهٔ ۱۶۱دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوستشمارهٔ ۱۶۲دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوستشمارهٔ ۱۶۳دوست در جان و نیست خبرتشمارهٔ ۱۶۴دیده در عمری ز رویت با خیالی فائع استشمارهٔ ۱۶۵رخسار دلفروزت خورشید بیزوال استشمارهٔ ۱۶۶روز گاریست که هیچ نظری با ما نیستشمارهٔ ۱۶۷روزی که به من ناز و عتابت به حساب استشمارهٔ ۱۶۸روی تو قبله مناجات استشمارهٔ ۱۶۹زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را در سرستشمارهٔ ۱۷۰ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوستشمارهٔ ۱۷۱از کویت بفردوس اعلی دری استشمارهٔ ۱۷۲زلف تو از غالیه مشکین ترستشمارهٔ ۱۷۳زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفتشمارهٔ ۱۷۴زلف معشوق سرکش افتادستشمارهٔ ۱۷۵ساقی لب تو این کرم از من دریغ داشتشمارهٔ ۱۷۶سر زلف تو دزد دل های ماستشمارهٔ ۱۷۷سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست استشمارهٔ ۱۷۸سرو قدت روان لبت جان استشمارهٔ ۱۷۹سرو ما را قد و بالایی خوش استشمارهٔ ۱۸۰سروی ز باغ حسن به لطف قدت نخاستشمارهٔ ۱۸۱سری که پیش تو بر آستان خدمت نیستشمارهٔ ۱۸۲سگ کویش به من دربند باری استشمارهٔ ۱۸۳سؤال بوس که کردم مرا جواب فرستشمارهٔ ۱۸۴شادی نیافت هر که غم دلبری نداشتشمارهٔ ۱۸۵شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفتشمارهٔ ۱۸۶شهید تیغ عشق آر بی گناه استشمارهٔ ۱۸۷صبا زعشوه پنهان دوست الله دوستشمارهٔ ۱۸۸صوفی که ز چشم تو برد جان به سلامتشمارهٔ ۱۸۹طبع لطیف داند لطف لب و دهانتشمارهٔ ۱۹۰عارف پنهان ز پیدا خوشتر استشمارهٔ ۱۹۱عاشقان دردش طلب دارم مرا همدرد کیستشمارهٔ ۱۹۲عاشق بی درد را بر در او بار نیستشمارهٔ ۱۹۳عاشقم بر تو ز عاشق کشتنتشمارهٔ ۱۹۴عاشقم بر دلبری با کس چرا گویم که کیستشمارهٔ ۱۹۵عجب آن دلبر جادو کجا رفتشمارهٔ ۱۹۶عشق از نام و از نشان یکتاستشمارهٔ ۱۹۷عشق آئین پارسایان نیستشمارهٔ ۱۹۸عشق تو سراسر همه سوز و همه دردستشمارهٔ ۱۹۹عشق تو و نوبه آبگینه و سنگ استشمارهٔ ۲۰۰عشق در طینت دلها نمک استشمارهٔ ۲۰۱عشق ورزیدن به جان نازنینان نازک استشمارهٔ ۲۰۲علم و تقوی سر به سر دعوی است معنی دیگر استشمارهٔ ۲۰۳عمریست که با او دل مسکین نگران استشمارهٔ ۲۰۴عهد تو سست و وعده ها خام استشمارهٔ ۲۰۵عید شد خواهیم دیدن ماه یعنی روی دوستشمارهٔ ۲۰۶غارت چشم تو ما را مفلس و بیچاره ساختشمارهٔ ۲۰۷غمت دارم مرا شادی همین استشمارهٔ ۲۰۸غمت ریخت خونم شهادت همین استشمارهٔ ۲۰۹غم عشق را هیچ تدبیر نیستشمارهٔ ۲۱۰کاف کفر ما ز طاها بر ترستشمارهٔ ۲۱۱کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیستشمارهٔ ۲۱۲کی چاره درد من بیچاره ندانستشمارهٔ ۲۱۳کسی که پرتو انوار لامکانی یافتشمارهٔ ۲۱۴گر جانب محب نظری با حبیب هستشمارهٔ ۲۱۵گرچه از باران دیده خاک آن کو پر گل استشمارهٔ ۲۱۶گر حال دل به دوست نه امکان گفتن استشمارهٔ ۲۱۷گر زاهد کم خواره محبت نچشیده استشمارهٔ ۲۱۸گر صورت چین با رخ خوب تو به دعواستشمارهٔ ۲۱۹گر عشق تو داغ جان‌گداز استشمارهٔ ۲۲۰گر قصد خون ماست پس از دل ربودنتشمارهٔ ۲۲۱گر کشندم به غمزه چشمانتشمارهٔ ۲۲۲گر کم شده ست با من اکنون ترا ارادتشمارهٔ ۲۲۳گر مرا از نظر انداختی این هم نظری استشمارهٔ ۲۲۴گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیستشمارهٔ ۲۲۵گر یار طبیب درد من نیستشمارهٔ ۲۲۶گر یار مرا با من مسکین نظری نیستشمارهٔ ۲۲۷گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانتشمارهٔ ۲۲۸گفتی از آن ماست دلت جان از آن کیستشمارهٔ ۲۲۹گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتیشمارهٔ ۲۳۰گل از پیراهنت بوئی شنیدستشمارهٔ ۲۳۱گل به صد لطف بدید آن بر و پنداشت تن استشمارهٔ ۲۳۲گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوستشمارهٔ ۲۳۳گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد استشمارهٔ ۲۳۴گلی چون سرو ما در هر چمن نیستشمارهٔ ۲۳۵گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافتشمارهٔ ۲۳۶گو خلق بدانید که دلدار من این استشمارهٔ ۲۳۷لبت را هر که چون شگر مزیده استشمارهٔ ۲۳۸اب تو نقل حیاتم به کام جان انداختشمارهٔ ۲۳۹لعل جان بخشت ز جان نازکتر استشمارهٔ ۲۴۰ما به کفر زلف او داریم ایمانی درستشمارهٔ ۲۴۱ما درین دیر فتادیم هم از روز الستشمارهٔ ۲۴۲ما دلی داریم و آن بر دلبری خواهیم بستشمارهٔ ۲۴۳ما را نه غم ننگ و نه اندیشه نام استشمارهٔ ۲۴۴ما عاشقیم و رند، خرابات کوی ماستشمارهٔ ۲۴۵ماه در حسن برخسار تو خویشاوند استشمارهٔ ۲۴۶مائیم و دلی پر خون بر خاک سر کویتشمارهٔ ۲۴۷مجلس معطرست و به آن وقت ما خوش استشمارهٔ ۲۴۸مرا با تو نقل و شراب آرزوستشمارهٔ ۲۴۹مرا از چشم تو نازی نیاز استشمارهٔ ۲۵۰مرا با زلف او گر دسترس نیستشمارهٔ ۲۵۱مرا بر رخ از دیده خون آمد استشمارهٔ ۲۵۲مرا دلیست که جز با غم تو سرخَوش نیستشمارهٔ ۲۵۳مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون استشمارهٔ ۲۵۴مرا بی محنت او راحتی نیستشمارهٔ ۲۵۵مرا گفتی برین در این فغان چیست؟شمارهٔ ۲۵۶مرد بی درد مرد این ره نیستشمارهٔ ۲۵۷مرد عشق تو به غم همدرد استشمارهٔ ۲۵۸هست آن چشمیم و باز آن چشم میجوئیم مستشمارهٔ ۲۵۹مشنو که مرا به ز تو بار دگری هستشمارهٔ ۲۶۰مطلع حسن جمال است آفتاب روی دوستشمارهٔ ۲۶۱مقام عشق تو هر چند منزل خطر استشمارهٔ ۲۶۲من به شطرنج غمت جان و جهان خواهم باختشمارهٔ ۲۶۳من نخواهم ز کمند نو نجاتشمارهٔ ۲۶۴مه را ز ثاب حسن تو هر شب قیامت استشمارهٔ ۲۶۵مه لاف حسن زد به نو زا رخ بر او گرفتشمارهٔ ۲۶۶میل دلم بروی تو هر دم زیادت استشمارهٔ ۲۶۷نیست غیر از تو دستگیر ای دوستشمارهٔ ۲۶۸نیست ما را بجز آن جان و جهان در یایستشمارهٔ ۲۶۹نیست مرا دوستر از دوست دوستشمارهٔ ۲۷۰نیست مسموع آنکه گفتی با تو ما را جنگ نیستشمارهٔ ۲۷۱وصل بتان خانه براندازم آرزوستشمارهٔ ۲۷۲وصل تو ما را بهشت و ناز نعیم استشمارهٔ ۲۷۳هر تیر که بر سینه‌ام آن فتنه‌گر انداختشمارهٔ ۲۷۴هر که از درد تو محروم بود بیمار استشمارهٔ ۲۷۵هر که ترا بافت دولت در جهان بافتشمارهٔ ۲۷۶هر که در عالم کم از یک لحظه دور از بار زیستشمارهٔ ۲۷۷هر که را نقش خط و خال تو در خاطر نیستشمارهٔ ۲۷۸هرگز به درد دوست دل ما ز جا نرفتشمارهٔ ۲۷۹هرگز ز جان من غم سودای او نرفتشمارهٔ ۲۸۰هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشتشمارهٔ ۲۸۱هوس بار گر آزار دل افگار استشمارهٔ ۲۸۲هیچ عقل خرده بین نقش دهانت در نیافتشمارهٔ ۲۸۳یاد بوس چون منی حیف است کآید بر زبانتشمارهٔ ۲۸۴بار از ستیزه کینه باران بجد گرفتشمارهٔ ۲۸۵بار بر خوان ملاحت نمک خوبان استشمارهٔ ۲۸۶یار نزدیک آمد و از خویش ما را دور ساختشمارهٔ ۲۸۷دل که شد زآن زلف سودایی مزاجشمارهٔ ۲۸۸اگر آن غمزه خواهد ز ترکان خراجشمارهٔ ۲۸۹چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباحشمارهٔ ۲۹۰خَطَت که بر خَطِ یاقوت بنهم ترجیحشمارهٔ ۲۹۱ز من که عاشق و رندم مجری زهد و صلاحشمارهٔ ۲۹۲ای صبا چند روی بر د جانان گستاخشمارهٔ ۲۹۳آن پری وش که خطش گوشه مه می فرسودشمارهٔ ۲۹۴آنجا که وصف گیری آن دلربا کنندشمارهٔ ۲۹۵آن جگر گوشه ز خون دل ما بس نکندشمارهٔ ۲۹۶آنچه تو داری به حُسن، ماه نداردشمارهٔ ۲۹۷آنرا که بر زبان صفت روی او رودشمارهٔ ۲۹۸آن سرو قد نگر که چه آزاد می‌رودشمارهٔ ۲۹۹آن سرو ناز رفت بگلشن نظر کنیدشمارهٔ ۳۰۰آن شوخه به ما جز سر بیداد نداردشمارهٔ ۳۰۱آن شهسوار خویان بارب چه نام داردشمارهٔ ۳۰۲آنکه هرگز سوی من چشم رضائی نگشادشمارهٔ ۳۰۳آن به ز بتان گوی لطافت به ذقنشمارهٔ ۳۰۴آنها که لب چون شکرستان نو پابندشمارهٔ ۳۰۵آن بار که پیوسته به ما دل نگران بودشمارهٔ ۳۰۶آهنین‌جانی مرا کز غصه تابی می‌دهدشمارهٔ ۳۰۷از باد سر زلفت یک روز پریشان شدشمارهٔ ۳۰۸از پرده هرکه رویتْ یک روز دیده باشدشمارهٔ ۳۰۹از تو چشمم چو غطت کی طرف مه باشدشمارهٔ ۳۱۰از سر هوای وصل تو بیرون نمی‌رودشمارهٔ ۳۱۱از کوی دوست دوش نسیمی به من رسیدشمارهٔ ۳۱۲از لب او سختی چون به زبان می‌آیدشمارهٔ ۳۱۳از لیش هر گه که خواهم کام دشنام دهدشمارهٔ ۳۱۴از من ای اهل نظر علم نظر آموزیدشمارهٔ ۳۱۵افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتادشمارهٔ ۳۱۶اگر تو فخر نداری به دلق گردآلودشمارهٔ ۳۱۷اگر وظیفة دردت زمان زمان نرسدشمارهٔ ۳۱۸امشب آن ماه دل افروز به مهمان که بودشمارهٔ ۳۱۹امشب آن به به وثاق که فرو می آیدشمارهٔ ۳۲۰اهل دل زلف درازت رشته جان گفته‌اندشمارهٔ ۳۲۱ای آتش سودای توأم سوخته چون عودشمارهٔ ۳۲۲ای خوش آن دم کز نو بونی با دل انگاران رسدشمارهٔ ۳۲۳ای گل نو ز توام بوی کسی می‌آیدشمارهٔ ۳۲۴ای مرا در هجر رویت چشم تر چون سر سفیدشمارهٔ ۳۲۵رات اور دوسری باد گلریز شد و بر سر گل ژاله چکیدشمارهٔ ۳۲۶بادی که نیست از سر کوی تو نیست بادشمارهٔ ۳۲۷باز این دل غمدیده به دام تو در افتادشمارهٔ ۳۲۸باز تیر غمزه او بر دل ما کی رسدشمارهٔ ۳۲۹باز عید آمد و لب‌ها ز طرب خندان شدشمارهٔ ۳۳۰باز گل دامن به دست عاشقان خود نهادشمارهٔ ۳۳۱با سرود و آه و ناله میرود اشکم چو رودشمارهٔ ۳۳۲با عارض تو زلف دم از نقشه چین زندشمارهٔ ۳۳۳با غم عشق تو دل کیست که محرم باشدشمارهٔ ۳۳۴با منت لطف جز ستم نبودشمارهٔ ۳۳۵با من درد کش سبو بدهیدشمارهٔ ۳۳۶با باد لبت ساقی چون می به قدح ریزدشمارهٔ ۳۳۷بر افشان زلف تا دل را شب محنت به روز آیدشمارهٔ ۳۳۸به حلقه که ز زلفت با خبر ببردشمارهٔ ۳۳۹به خال لب خط سبزت قرابتی داردشمارهٔ ۳۴۰به خانه ای که چنین میهمان فرود آیدشمارهٔ ۳۴۱بر دل از غمزه خدنگی زدی آن هم گذردشمارهٔ ۳۴۲بر عزیزان غمزهٔ شوخ تو خواری می‌کندشمارهٔ ۳۴۳به روی دوست که رویش بچشم من نگریدشمارهٔ ۳۴۴بس شد ز توبه ما را با پیر ما که گویدشمارهٔ ۳۴۵بکوش تا به کف آری کلید گنج وجودشمارهٔ ۳۴۶بگو بگوشه نشینان که رو براه کنیدشمارهٔ ۳۴۷به مجلسی که ز روی تو پرده برگیرندشمارهٔ ۳۴۸بوی خوشت چو همدم باد سحر شودشمارهٔ ۳۴۹بهار آمد خبر از می فرستیدشمارهٔ ۳۵۰بی تو مرا زندگی بکار نیایدشمارهٔ ۳۵۱بیزارم از آن دل که درو درد نباشدشمارهٔ ۳۵۲بی لبت در جگر تشنه لبان آب نماندشمارهٔ ۳۵۳بیمار ترا کس نتوانست دوا کردشمارهٔ ۳۵۴بیمار عشق جز لب او آرزو نکردشمارهٔ ۳۵۵بی یاد تو عشاق دل شاد نیابندشمارهٔ ۳۵۶پری را دلبری چندین نباشدشمارهٔ ۳۵۷پیش از آندم که می و میکده در عالم بودشمارهٔ ۳۵۸پیش رخ تو‌، دیده پری را نکو ندیدشمارهٔ ۳۵۹پیش رویت صنما وصف قمر نتوان کردشمارهٔ ۳۶۰پیش روی تو ماه را چه وجودشمارهٔ ۳۶۱پیوسته ابرویت دل این ناتوان کشدشمارهٔ ۳۶۲تا دلم نظاره ان قامت زیبا نکردشمارهٔ ۳۶۳تا رخت روشنی دیده نشدشمارهٔ ۳۶۴ترا رحمی به آن چشمان اگر باشد عجب باشدشمارهٔ ۳۶۵ناز گلبرگ رخت سنبل تر می‌ریزدشمارهٔ ۳۶۶تشنه وصل ترا بی‌تو اگر خواب آمدشمارهٔ ۳۶۷جانا به نظر قد تو سرو چمن آمدشمارهٔ ۳۶۸جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کردشمارهٔ ۳۶۹جان و لبش از صبح ازل همنفسانندشمارهٔ ۳۷۰جمع باش ای دل که این وقت پریشان بگذردشمارهٔ ۳۷۱جهان بخواب و دمی چشم من نیاسایدشمارهٔ ۳۷۲به شیوه پسته و بادام تو یکی ز شکرشمارهٔ ۳۷۳چرا نسیم صبا خاک پاش میسپردشمارهٔ ۳۷۴چشمت به سعی غمزه در فتنه باز کردشمارهٔ ۳۷۵چشم تو التفات به مردم نمی‌کندشمارهٔ ۳۷۶چشم توام به غمزهٔ خونخوار می‌کشدشمارهٔ ۳۷۷چشم تو که آرام دل خلق جهان بردشمارهٔ ۳۷۸چشم خوشت آندم که سر از خواب برآوردشمارهٔ ۳۷۹چشم شوخت دل عاشق به هوس می‌گیردشمارهٔ ۳۸۰چشم مستت گو شمال نرگس پر خواب دادشمارهٔ ۳۸۱چشمش را عقل و مبه و جان زدشمارهٔ ۳۸۲چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآوردشمارهٔ ۳۸۳چو آن شاخ گل از بستان بر آمدشمارهٔ ۳۸۴چو بار زیستن اهل درد نپسندیدشمارهٔ ۳۸۵چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتدشمارهٔ ۳۸۶حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی‌گنجدشمارهٔ ۳۸۷حلقه پیش رخ از طره آن به واشدشمارهٔ ۳۸۸خانه دیده ز دیدار تو روشن باشدشمارهٔ ۳۸۹خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامدشمارهٔ ۳۹۰خط تر گرد لبه عمدا نباشدشمارهٔ ۳۹۱خوشا غمی که برویم ز روی او آیدشمارهٔ ۳۹۲در راه عشق هر که بمن اقتدا کندشمارهٔ ۳۹۳در صحبت دوست جان نگنجدشمارهٔ ۳۹۴در عشق تو ترک سر چه باشدشمارهٔ ۳۹۵در غم دلدار کس را این دل انگاری مبادشمارهٔ ۳۹۶دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستندشمارهٔ ۳۹۷دگر گفتی نجویم بر تو بیدادشمارهٔ ۳۹۸دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمدشمارهٔ ۳۹۹دلبر چه زود خط به رخ دلستان کشیدشمارهٔ ۴۰۰دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیردشمارهٔ ۴۰۱دل چو در زلف تو پیچید روانش بستندشمارهٔ ۴۰۲دل در طلیت روی به صحرای غم آوردشمارهٔ ۴۰۳دل ز داروخانه دردت دوا دارد امیدشمارهٔ ۴۰۴دل غمدیده شکایت ز غم او نکندشمارهٔ ۴۰۵دل کجا شد خبرش غمزهٔ او می‌داندشمارهٔ ۴۰۶دل که از درد تو پر شد ناله را چون کم کندشمارهٔ ۴۰۷دل گرمم ز تو بر آتش غم سوخته بادشمارهٔ ۴۰۸دل مقیم در آن جان جهان می باشدشمارهٔ ۴۰۹دل من بار جنایه تو نه تنها بکشدشمارهٔ ۴۱۰دل من بی تو دگر دیده بینا چه کندشمارهٔ ۴۱۱دل من صحبت دلدار دگر می‌طلبدشمارهٔ ۴۱۲دوستانم سگ تو میخوانندشمارهٔ ۴۱۳دوش باد سحری زلف تو می افشانیدشمارهٔ ۴۱۴دوش چشمم ز فراق تو به خون تر می‌شدشمارهٔ ۴۱۵دوش در خانه ما ماه فرود آمده بودشمارهٔ ۴۱۶دوشم خیال روی تو در سر فتاده بودشمارهٔ ۴۱۷دوشم دل از غم تو بر آتش همی‌تپیدشمارهٔ ۴۱۸دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بودشمارهٔ ۴۱۹دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بودشمارهٔ ۴۲۰دوشینه خیالت همه شب مونس ما بودشمارهٔ ۴۲۱دی خرامان برهی بار مرا پیش آمدشمارهٔ ۴۲۲دیدی که بار وعده خود را وفا نکردشمارهٔ ۴۲۳ذکر مه کردم شبی روی توام آمدشمارهٔ ۴۲۴رخت گلبرگ خودرو می‌نمایدشمارهٔ ۴۲۵رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دیدشمارهٔ ۴۲۶رخ تو نور به ماه تمام می‌بخشدشمارهٔ ۴۲۷رخی چنین که تو داری کدام مو داردشمارهٔ ۴۲۸رویت به چنین دیده تماشا نتوان کردشمارهٔ ۴۲۹روی تو به جز آینه دیدن که تواندشمارهٔ ۴۳۰روی تو دیدم سخنم روی دادشمارهٔ ۴۳۱روی زیبای تو هر بار که در چشم تر آیدشمارهٔ ۴۳۲را گشودند بار بر ببندیدشمارهٔ ۴۳۳زاهد از روی تو تا چند مرا توبه دهدشمارهٔ ۴۳۴زاهد باریک‌بین لب‌های باریک تو دیدشمارهٔ ۴۳۵از برگ گل که نسیم عبیر می‌آیدشمارهٔ ۴۳۶زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بودشمارهٔ ۴۳۷از آن میان هیچ اگر نشان باشدشمارهٔ ۴۳۸ز خوان وصل تو تا با من گدا چه رسدشمارهٔ ۴۳۹زان پیشتر که دیده جمال تو دیده بودشمارهٔ ۴۴۰ز سوز جان من آن بیوفا چه غم داردشمارهٔ ۴۴۱ز غمزه‌های نو چندانکه ناز میباردشمارهٔ ۴۴۲زلفت که بر سمن گرهی عنبرین زندشمارهٔ ۴۴۳ز ماهتاب جمالت ز ماه تاب رودشمارهٔ ۴۴۴ز مستی چشم او هرگز به حال ما نمی‌افتدشمارهٔ ۴۴۵ساقی بیار باده که عید صیام شدشمارهٔ ۴۴۶سالها دل در هوایت بر سر هر کو دویدشمارهٔ ۴۴۷سر زلفت نمی خواهم که در دست صبا افتدشمارهٔ ۴۴۸سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیادشمارهٔ ۴۴۹سر ما را نرسد اینکه به پای تو رسدشمارهٔ ۴۵۰سرو را هرکه راست می‌گویدشمارهٔ ۴۵۱سروسهی به بستان گر سال‌ها برآیدشمارهٔ ۴۵۲سرو سهی در بوستان چندانکه بالا می‌کشدشمارهٔ ۴۵۳شب که در خلوتم آن شمع شکر لب باشدشمارهٔ ۴۵۴شبی که روی تو ما را چراغ مجلس شدشمارهٔ ۴۵۵شبی کز آتش عشق تو جانم سوختن گیردشمارهٔ ۴۵۶شوخی از چشم تو عجب نبودشمارهٔ ۴۵۷صبا ز دوست پیامی بسوی ما آوردشمارهٔ ۴۵۸صوفی از رندان بپوشد می که در خلوت بنوشدشمارهٔ ۴۵۹عاشقانت بسحرها که دعا می گویندشمارهٔ ۴۶۰عاشقان خط تو را مشک ختا می‌گویندشمارهٔ ۴۶۱عاشقان درد ترا دولت افزون خوانندشمارهٔ ۴۶۲عاشقان را جور و نازیار می باید کشیدشمارهٔ ۴۶۳عاشقان روی ترا نور مصور خوانندشمارهٔ ۴۶۴عاشقان طالب و صاحب نظران در کارندشمارهٔ ۴۶۵عاشقان قصه های نو شنویدشمارهٔ ۴۶۶عرفات عشق بازان سر کوی بار باشدشمارهٔ ۴۶۷عشق بر آتش بسوخت دفتر بود و نبودشمارهٔ ۴۶۸عکس رویت چون فتد در آب آب از خود رودشمارهٔ ۴۶۹عندلیبی می زند بر گل نوانی بشنویدشمارهٔ ۴۷۰عید می آید و مردم مه نو میطلبندشمارهٔ ۴۷۱غبار خاک در او چو در خیال آریدشمارهٔ ۴۷۲غم عشقت دل ما را همیشه شاد میداردشمارهٔ ۴۷۳غنچه از رشک دهان نو دهان گرد آوردشمارهٔ ۴۷۴فرح به سینه پر غصه بی تو چون آیدشمارهٔ ۴۷۵قدح بدور لیت پر ز خون دلی داردشمارهٔ ۴۷۶قلم صحیفة شوق ار هزار باره نویسدشمارهٔ ۴۷۷کدام ناز و تنعم به ذوق آن برسدشمارهٔ ۴۷۸کسی که درد تو خواهد دلش دوا چه کندشمارهٔ ۴۷۹کمترین کاری مراکز دیدهٔ گریان فتادشمارهٔ ۴۸۰گدای کوی ترا پادشاه میخوانندشمارهٔ ۴۸۱گر آن به در زکاة حسن مسکین تر گدا جویدشمارهٔ ۴۸۲گر به سنگ سنمم عشق تو دندان شکندشمارهٔ ۴۸۳گر بگذری سوی چمن سرو سهی از جا رودشمارهٔ ۴۸۴گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهدشمارهٔ ۴۸۵گر تو از پرده به ما رخ بنمانی چه شودشمارهٔ ۴۸۶گرچه سرو چمن از آب روانی داردشمارهٔ ۴۸۷اگر درد تو از حبیب باشدشمارهٔ ۴۸۸گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بودشمارهٔ ۴۸۹گر دلم در زلف پنهان کرده‌ای پیدا شودشمارهٔ ۴۹۰گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خودشمارهٔ ۴۹۱گرفتار سر زلفت کجا در بند سر باشدشمارهٔ ۴۹۲گر قرار تو به دلها نه چنانست که بودشمارهٔ ۴۹۳گر مه به زمین باشد آن زهره‌جبین باشدشمارهٔ ۴۹۴گفتمش حال دل گمشده دانی چون شدشمارهٔ ۴۹۵گل را به دور روی تو کس بو نمی‌کندشمارهٔ ۴۹۶گیرم که از تو بر من مسکین جفا رودشمارهٔ ۴۹۷لب ار اینست و گفتار این شکر باری چه می گویدشمارهٔ ۴۹۸البش جان عاشق هوس میکندشمارهٔ ۴۹۹ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کردشمارهٔ ۵۰۰ما بکوی یار خود بخود سفر خواهیم کردشمارهٔ ۵۰۱مائیم دل و دین به تو در باخته ای چندشمارهٔ ۵۰۲ما را بپای بوسی تو گر دسترس بودشمارهٔ ۵۰۳ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشدشمارهٔ ۵۰۴ما را شب فراق کجا خواب می‌بردشمارهٔ ۵۰۵ما را گلی از روی تو چیدن نگذارندشمارهٔ ۵۰۶ما را هوس مسجد و سجاده نباشدشمارهٔ ۵۰۷مرا بی تو از دیده خون می رودشمارهٔ ۵۰۸مرا بی تو آسوده حالی نباشدشمارهٔ ۵۰۹مرا دلیست که از بار بار میطلبدشمارهٔ ۵۱۰مرا ز پیش براندی جفا همین باشدشمارهٔ ۵۱۱مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم داردشمارهٔ ۵۱۲مرا ز صحبت باران چه کار بگشایدشمارهٔ ۵۱۳مرا لطف گفتارش از راه بردشمارهٔ ۵۱۴مریض عشق بتان را بر طبیب نباشدشمارهٔ ۵۱۵مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشدشمارهٔ ۵۱۶من به درد دل خوشم جان مرا صحت چه سودشمارهٔ ۵۱۷من بر سر آن کر بچه کارم همه دانندشمارهٔ ۵۱۸به با رخ تو خود را بوجه می ستایشمارهٔ ۵۱۹مهره روی تو نه در خورد من مسکین بودشمارهٔ ۵۲۰مهر قیامتی را هرگز زوال باشدشمارهٔ ۵۲۱مه طلعت ترا به تمامی غلام شدشمارهٔ ۵۲۲به من عید شد مبارک بادشمارهٔ ۵۲۳مه نامهربان من وفاداری نمیداندشمارهٔ ۵۲۴می برند از تو جفا بی سرو سامانی چندشمارهٔ ۵۲۵نام مَه بردم شبی روی توام آمد به یادشمارهٔ ۵۲۶نام به بردم شبی روی توام آمد به یادشمارهٔ ۵۲۷نخل مدنی ثمر برآوردشمارهٔ ۵۲۸ندارد آن دهان گفتم نشان گفتا چنان باشدشمارهٔ ۵۲۹نقطه دایره لطف دهان تو بودشمارهٔ ۵۳۰نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشدشمارهٔ ۵۳۱نوبهاران ز گلم بوی تو خوش می آیدشمارهٔ ۵۳۲نور چشمی بر صاحب‌نظری می‌آیدشمارهٔ ۵۳۳نور چشمی تو ما را نظری می‌بایدشمارهٔ ۵۳۴وَرَقِ روی تو عُشّاق نکو می‌خوانندشمارهٔ ۵۳۵وصل او مانده چرا دولت دنیا طلبیدشمارهٔ ۵۳۶وقتی مرید بود دل اکنون غلام شدشمارهٔ ۵۳۷هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسیدشمارهٔ ۵۳۸هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزدشمارهٔ ۵۳۹هر شب که از تو سوخته آه بر کشدشمارهٔ ۵۴۰هر قطره خون که از مژه بر روی ما چکدشمارهٔ ۵۴۱هر کجا با باد آن لب مجلسی انگیختندشمارهٔ ۵۴۲هر کجا ذکری از آن ابروی پرخم می رودشمارهٔ ۵۴۳هر کسی در حرم عشق تو محرم نشودشمارهٔ ۵۴۴هر کسی در سر ازینگونه هوسها دارندشمارهٔ ۵۴۵هر که در راه تو اول قدم از خویش بریدشمارهٔ ۵۴۶هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کردشمارهٔ ۵۴۷هرگز به باد زلف خود آن مه رها نکردشمارهٔ ۵۴۸هرگز ز زلف خویان بوی وفا نبایدشمارهٔ ۵۴۹هرگزم روزی نداد آن طرفة بغداد دادشمارهٔ ۵۵۰هر گل که ز خاک من برویدشمارهٔ ۵۵۱هزار بار فزون ناز او گرم بکشدشمارهٔ ۵۵۲هزار سرو که در حد اعتدال برآیدشمارهٔ ۵۵۳همه عمر از تو به من بوی وفائی نرسیدشمارهٔ ۵۵۴همه کس را نظری از تو تمنا باشدشمارهٔ ۵۵۵هیچ آن دهان شیرین کس را عیان نباشدشمارهٔ ۵۵۶یاد روی تو چو در خاطر ما می گذردشمارهٔ ۵۵۷یار اگر چاره گر عاشق بیچاره شودشمارهٔ ۵۵۸یارب آن شمع چگل دوش به مهمان که بودشمارهٔ ۵۵۹بار چندان که جفا جست و دل آزاری کردشمارهٔ ۵۶۰بار در زیر لب چو خنده کندشمارهٔ ۵۶۱بار سر می‌خواهد از من خواهم گردن نهادشمارهٔ ۵۶۲بار غروری به حسن خویش نداردشمارهٔ ۵۶۳بار ما سرو بلند است بگوئیم بلندشمارهٔ ۵۶۴بار هر دم ز من خسته چرا می رنجدشمارهٔ ۵۶۵یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشدشمارهٔ ۵۶۶آن ترک مست بین که چها می کند دگرشمارهٔ ۵۶۷ای به زلف از شیروان عبارترشمارهٔ ۵۶۸ای من غلام روی تو هر چه تمامترشمارهٔ ۵۶۹با روی تو چیست جنت و هورشمارهٔ ۵۷۰بیاید بر آن دیده بگریست زارشمارهٔ ۵۷۱بر سر کوی تو گر بودی مرا راه گذرشمارهٔ ۵۷۲بر فروز امشب به طلعت مجلس ای ماه منیرشمارهٔ ۵۷۳تو آن شاخ گلی ای شوخ دلبرشمارهٔ ۵۷۴چراغ عمر ندارد فروغ بی رخ پارشمارهٔ ۵۷۵چشم تو که داشت خواب بسیارشمارهٔ ۵۷۶چندان بگریم بر در آن بیوفا شام و سحرشمارهٔ ۵۷۷چهره‌ و دیده چه حاصل که به خون کرد نگارشمارهٔ ۵۷۸خاک راه تر از آن روز که آمد به نظرشمارهٔ ۵۷۹خوش نسیمی است بوی صحبت یارشمارهٔ ۵۸۰دارم اندک روشنائی در بصرشمارهٔ ۵۸۱دردا که رفت عمر وه نکردیم هیچ کارشمارهٔ ۵۸۲دل دگر غم دارد از تو جان دگرشمارهٔ ۵۸۳دل رفت و نماند عقل و تدبیرشمارهٔ ۵۸۴دلی دارم ز چشمت ناتوان‌ترشمارهٔ ۵۸۵از سودای سر زلف چو زنجیرشمارهٔ ۵۸۶زهی چو کعبه ترا صد هزار سر بر درشمارهٔ ۵۸۷عاشق کند مشاهده حق بروی یارشمارهٔ ۵۸۸گر قبول نو فتد از من بیدل سیر و زرشمارهٔ ۵۸۹ما در این شهر ملولیم و از این قوم نغورشمارهٔ ۵۹۰مرا گونی بمیر از من چه تقصیرشمارهٔ ۵۹۱مگر ترک جفا و بکن جفای دگرشمارهٔ ۵۹۲من گریان چه کنم زآن مژه و غمزه حذرشمارهٔ ۵۹۳می خورد خونم به شوخی شاد و خندان آن پسرشمارهٔ ۵۹۴آرزو برده ام که چشم تو بازشمارهٔ ۵۹۵آنکه انداخت ز پایم چو سر زلف درازشمارهٔ ۵۹۶ای خاک آستان تو شاهان سر فرازشمارهٔ ۵۹۷با چشم خوش ای شوخ مرا جنگ میندازشمارهٔ ۵۹۸به دعوی قدت سرو سر افرازشمارهٔ ۵۹۹چو عشق آمد ای عقل خیز و گریزشمارهٔ ۶۰۰دریغ از جورت آمد وز جفا نیزشمارهٔ ۶۰۱رفت عمر و نشد آن شوخ به ما بار هنوزشمارهٔ ۶۰۲زاهد شهرم و صاحب نظر و شاهد بازشمارهٔ ۶۰۳سر من خاک پایت باد و جان نیزشمارهٔ ۶۰۴کشت چشم تو ام به شیوه و نازشمارهٔ ۶۰۵گل رخسار ترا وقت تماشاست هنوزشمارهٔ ۶۰۶ما را بچه جرم از نظر انداخته بازشمارهٔ ۶۰۷ما سر فدای خاک رهت کرده ایم بازشمارهٔ ۶۰۸مجلس ما به حضور تو چنانست امروزشمارهٔ ۶۰۹مژه تیزست و غمزه نیز و تو نیزشمارهٔ ۶۱۰نیست از سوز تو جان را نه گریزشمارهٔ ۶۱۱بار بیرون نشد ز خانه هنوزشمارهٔ ۶۱۲از بار دین و دنیا باشد مراد هر کسشمارهٔ ۶۱۳تو زما وصف آن جمال مپرسشمارهٔ ۶۱۴خیال خال لبش می کنم به خواب هوسشمارهٔ ۶۱۵دارم من از جهان غم باری همین و بسشمارهٔ ۶۱۶دل من طلبکار بار است و بسشمارهٔ ۶۱۷ساقی به می بر افروز امشب چراغ مجلسشمارهٔ ۶۱۸گر به مسجد نروم قبله من روی تو بسشمارهٔ ۶۱۹گفتمش نام تو گفتا از مه تابان پرسشمارهٔ ۶۲۰من و دردت مرا دوا این بسشمارهٔ ۶۲۱آن غمزه چو از ریش دل آزرد سر نیششمارهٔ ۶۲۲آنکه ز بی گنه کشی نیست دمی ندامتششمارهٔ ۶۲۳آنکه می خوانند مردم مردم چشم منششمارهٔ ۶۲۴به خواب آن لعل میگون دیده ام دوششمارهٔ ۶۲۵به مطرب شبه چه خوش میگفت چنگششمارهٔ ۶۲۶چه گفت با تو شنیدی رباب و عود به گوششمارهٔ ۶۲۷دارد به سجده شبها به روی بر زمینیشمارهٔ ۶۲۸دال زلف و الف قامت و میم دهنششمارهٔ ۶۲۹دلا نسیم عنایت وزید حاضر باششمارهٔ ۶۳۰دل مسکین که می بینی ازینسان بی زر و زورششمارهٔ ۶۳۱دل که دلداری ندارد دل نشاید خواندنششمارهٔ ۶۳۲رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریششمارهٔ ۶۳۳رفتی ز برم عاقبت ای شوخ جفا کیششمارهٔ ۶۳۴زهی کشیده کمان ابروی تو تا بن گوششمارهٔ ۶۳۵سرو دیوانه شدست از هوس بالایششمارهٔ ۶۳۶شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدششمارهٔ ۶۳۷کسی که دل طرف زلف یار میکشدششمارهٔ ۶۳۸گر زلف دراز فکنی از طرف بناگوششمارهٔ ۶۳۹گنه دیده گراینست که کردم نگهششمارهٔ ۶۴۰لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباششمارهٔ ۶۴۱لب میگزد چو چشم گشایم بدیدنششمارهٔ ۶۴۲ما به شادی جهانی نفروشیمشمارهٔ ۶۴۳ما به فریاد آمدیم از ناله شبهای خویششمارهٔ ۶۴۴مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیششمارهٔ ۶۴۵من باده بخورم چکنم گو حرام باششمارهٔ ۶۴۶می میرسد از باغ به خدمت برسیدششمارهٔ ۶۴۷نشان شیروان دارد سر زلف پریشانششمارهٔ ۶۴۸نیستم دسترسی آنکه ببوسم پایششمارهٔ ۶۴۹یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوششمارهٔ ۶۵۰به نینی که بر آن در بریم سجده خاصشمارهٔ ۶۵۱کجا کنند به تیغ از تو عاشقان اعراضشمارهٔ ۶۵۲داریم ساقیا هوس عشرت و نشاطشمارهٔ ۶۵۳کسی که دوست ندارد ز جان ندارد حظشمارهٔ ۶۵۴دل چه کند سرو و تماشای باغشمارهٔ ۶۵۵کنار آب و لب جویبار و گوشه باغشمارهٔ ۶۵۶بار بنشست به مجلس بنشانید چراغشمارهٔ ۶۵۷ای خَطَت خوب و عبارت نازک و لب‌ها لطیفشمارهٔ ۶۵۸در زورق حیات است جان رقیب خائفشمارهٔ ۶۵۹زهی بدایت حسن رخنه نهایت لطفشمارهٔ ۶۶۰به حسن خلق بستان دل ز عشاقشمارهٔ ۶۶۱به مسجد هفته از تو کجا یک سجده لایقشمارهٔ ۶۶۲طبیب عشق به خون گو بساز شربت عاشقشمارهٔ ۶۶۳هوای وصل تو دارد غریق بحر فراقشمارهٔ ۶۶۴ز حسرت خاک شد این چشم غمناکشمارهٔ ۶۶۵اگرچه دور بود از تو مه به صد فرسنگشمارهٔ ۶۶۶نارگی می جنبدم در تن چو چنگشمارهٔ ۶۶۷ز رویم وقت کشتن می رود رنگشمارهٔ ۶۶۸ای رایت جمال تو نقش نگین دلشمارهٔ ۶۶۹ای ورق گل بهشت از رخ نازکت خجلشمارهٔ ۶۷۰به زلف و خال تو کردی خون خویش سبیلشمارهٔ ۶۷۱بی تو مرا خواب و خیال وصالشمارهٔ ۶۷۲پری به حسن و لطافت نداشت با همه حالشمارهٔ ۶۷۳زاهد شهرم ز رندی می کند هر دم سؤالشمارهٔ ۶۷۴مرو مایل به قد تست چه حاجت به دلیلشمارهٔ ۶۷۵عشق حرفی ست که دال است بر آیات کمالشمارهٔ ۶۷۶گر چشم شوخ نست به عاشق کشی مثلشمارهٔ ۶۷۷لاف رندی مزن ای زاهد پاکیزه خصالشمارهٔ ۶۷۸مرا سرگشته میدارد خیال زهد بی حاصلشمارهٔ ۶۷۹مرا گویند عاشق گرد و بیدلشمارهٔ ۶۸۰نیست جز درد سری زین دل غمگین حاصلشمارهٔ ۶۸۱نیست کس را به حسن روی تو قیلشمارهٔ ۶۸۲آن دهان را بدو لب قند مکرر گفتمشمارهٔ ۶۸۳از لب او تاخیری بافتیمشمارهٔ ۶۸۴از لب و زلف او نشان جستم و باز یافتمشمارهٔ ۶۸۵ای بخت بارینی که به باران رسانیمشمارهٔ ۶۸۶ای زنگیان زلف ترا شاه چین غلامشمارهٔ ۶۸۷با تو از دل نشانه یافته‌امشمارهٔ ۶۸۸باز در آن کو گذری یافتمشمارهٔ ۶۸۹باز در عشق یکی دل به غلامی دادمشمارهٔ ۶۹۰باز می بیخودی بروی تو خوردیمشمارهٔ ۶۹۱بیوی خویش گردان زنده بازمشمارهٔ ۶۹۲بحمدالله که دیگر بار، روی دوستان دیدمشمارهٔ ۶۹۳به خالت نسبت مشک ختنا کردم خطا کردمشمارهٔ ۶۹۴به درد تو جز ناله همدم ندارمشمارهٔ ۶۹۵بر آمد جان ز شوق آن دهانمشمارهٔ ۶۹۶بسی درد از غم عشقت کشیدمشمارهٔ ۶۹۷بکش به ناز مرا ای به غمزه آفت مردمشمارهٔ ۶۹۸بگذار تا به گلشن روی تو بگذریمشمارهٔ ۶۹۹بیا ساقی که بیخ غم به دور گل براندازیمشمارهٔ ۷۰۰بی تو نفسی که زنده مانمشمارهٔ ۷۰۱پیش رخ نو مه را حسنی چنان ندیدمشمارهٔ ۷۰۲تا خانه دل جای تمنای تو کردیمشمارهٔ ۷۰۳تا دست به زلف یار بردیمشمارهٔ ۷۰۴ترا بر دیده من جاست گفتمشمارهٔ ۷۰۵ترا چون چشم خود دیگر به مردم دید نتوانمشمارهٔ ۷۰۶ترا در دل وفا باشد چه دانمشمارهٔ ۷۰۷ترا شوخ اندک وفا گفته ایمشمارهٔ ۷۰۸را که هست ز ساعد در آستین پرسیمشمارهٔ ۷۰۹ترا گر بی وفا گفتم چه گفتمشمارهٔ ۷۱۰جان دارم و دل دارم سر دارم و زر دارمشمارهٔ ۷۱۱چرا رنجید یار از من گناه خود نمی دانمشمارهٔ ۷۱۲چون روز روشن است که ما رند و عاشقیمشمارهٔ ۷۱۳چه بودی گر شبی در خواب رفتی چشم بیدارمشمارهٔ ۷۱۴چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردمشمارهٔ ۷۱۵چه خوش بود آن شبی کز در در آمد یار مهرویمشمارهٔ ۷۱۶چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینمشمارهٔ ۷۱۷چه رنجم از تو گر کشتی به نازمشمارهٔ ۷۱۸حقوق ناز و عتاب حبیب من دانمشمارهٔ ۷۱۹خال لب توست داغ جانمشمارهٔ ۷۲۰خیال چشم و ابرویت شبی در خواب می‌دیدمشمارهٔ ۷۲۱دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرمشمارهٔ ۷۲۲در دست در درونم درمان آن ندانمشمارهٔ ۷۲۳درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارمشمارهٔ ۷۲۴دل برفت از دست ما تنها نه دل دلدار همشمارهٔ ۷۲۵دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش همشمارهٔ ۷۲۶دل گرفت از بتان به رویمشمارهٔ ۷۲۷دل نیست به دستم بر دلبر چه فرستمشمارهٔ ۷۲۸دوش آرزونی شکسته بودمشمارهٔ ۷۲۹دوش با خود ترانه می‌گفتمشمارهٔ ۷۳۰دوش بی روی تو روی از خون دل برداشتمشمارهٔ ۷۳۱رحمت آری و کنی چاره این درد نهانمشمارهٔ ۷۳۲رخ بپوشید و جگر میسوزدمشمارهٔ ۷۳۳رخت رشک قمر گفتیم گفتیمشمارهٔ ۷۳۴رفت از دست من آن زیبا نگاری چون کنمشمارهٔ ۷۳۵روز عید است و من امروز بر آن در میرمشمارهٔ ۷۳۶روز نشاطست و عیش باده بیارید و جامشمارهٔ ۷۳۷روز و شب از غم عشق تو در اندیشه درمشمارهٔ ۷۳۸رویت گل سیراب نگوییم چه گوییمشمارهٔ ۷۳۹ز ابرویت به محراب نیازمشمارهٔ ۷۴۰زیر لب قند مکرر سخنت را گفتمشمارهٔ ۷۴۱ساقی بیار شیشه می تا به هم خوریمشمارهٔ ۷۴۲سالها شد که در تک و پوییمشمارهٔ ۷۴۳سحر خروش کنان بر درت گذر کردیمشمارهٔ ۷۴۴سر بر در توأم بنگر سربلندیمشمارهٔ ۷۴۵سر زلف تو کرد آخر به سودایی گرفتارمشمارهٔ ۷۴۶سر که بر پای تو بنهادم از آن بردارمشمارهٔ ۷۴۷شاه مرغانم سوی تخت سلیمان می پرمشمارهٔ ۷۴۸شب که ز حسرت رخت چشم به ماه کرده امشمارهٔ ۷۴۹شبی که بی رخ آن شمع مه جبین باشمشمارهٔ ۷۵۰شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازمشمارهٔ ۷۵۱صحبت عاشق و حبیب بهمشمارهٔ ۷۵۲صحبت یارِ بهشتی‌ست پُر از ناز و نعیمشمارهٔ ۷۵۳صد جان ز لبت به وام گیرمشمارهٔ ۷۵۴صفت زلف کجت راست نباید به قلمشمارهٔ ۷۵۵عشق تو داغ بندگی باز کشیده بر دلمشمارهٔ ۷۵۶عمریست کز دیار تو محروم مانده ایمشمارهٔ ۷۵۷عمریست که از خلوته در میکده مسئوریمشمارهٔ ۷۵۸عید می آید و وقتست که در مه نگریمشمارهٔ ۷۵۹غم دوست من مغتنم می‌شمارمشمارهٔ ۷۶۰قدحی بیار ساقی که ز توبه شرمسارمشمارهٔ ۷۶۱قراری کرده‌ام با خود که چون در پیش یار افتمشمارهٔ ۷۶۲گر به میخانه حریف می و شاهد باشمشمارهٔ ۷۶۳گر بی تو یک دو دم من بیمار زیستمشمارهٔ ۷۶۴گر تو سر خواهی ز من سر با تو ببارم به چشمشمارهٔ ۷۶۵گر جان ز من دلشده خواهی بسپارمشمارهٔ ۷۶۶گر خود هزار سنگ ملامت به سر خورمشمارهٔ ۷۶۷گر دل طلبی از من جان هم به تو در بازمشمارهٔ ۷۶۸گر دهد دستم کز آن عارض نقابش بر کنمشمارهٔ ۷۶۹گر کام خود از لبت بگیرمشمارهٔ ۷۷۰گر گذاری که با تو در نگویمشمارهٔ ۷۷۱اگر من از عشق آن دو رخ میرمشمارهٔ ۷۷۲گفت دلدارم که از هجران دلت خون می‌کنمشمارهٔ ۷۷۳گفت یار از غیرِ ما پوشان نظر گفتم: به چشم!شمارهٔ ۷۷۴ما از نو سخنور جهانیمشمارهٔ ۷۷۵ما از شراب و شاهد صد بار توبه کردیمشمارهٔ ۷۷۶ما از لب تو کام ندیدیم و گذشتیمشمارهٔ ۷۷۷ما با غم تو خرم و آسوده‌خاطریمشمارهٔ ۷۷۸ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیمشمارهٔ ۷۷۹ما چو قطع نظر از روی نکو نتوانیمشمارهٔ ۷۸۰ما خانه دل جای تمنای تو کردیمشمارهٔ ۷۸۱ما در حریم مجلس عشاق محرمیمشمارهٔ ۷۸۲ما درین شهر به دام صنمی در بندیمشمارهٔ ۷۸۳ما را سر آنست که در پای تو افتیمشمارهٔ ۷۸۴ما رند و قلندر صفت و عاشق و مستیمشمارهٔ ۷۸۵ما ز سگان درت بیشتر و کمتریمشمارهٔ ۷۸۶ما لبت را نمک، شوان ملاحت خوانیمشمارهٔ ۷۸۷مرا گویند باران کیست بار تو چرا گویمشمارهٔ ۷۸۸مریض عشقم و درد تو دارمشمارهٔ ۷۸۹من ازین خرقه آلوده که در بر دارمشمارهٔ ۷۹۰من برین در بنده‌ام تا زنده‌امشمارهٔ ۷۹۱من ترا مانده به هر بار کجا بار شومشمارهٔ ۷۹۲من ترک زهد کرده و رندی گزیده‌امشمارهٔ ۷۹۳من دل خسته به درد تو دوا یافته امشمارهٔ ۷۹۴من ز بویش بی‌خود و دیوانه‌امشمارهٔ ۷۹۵من ز جانان به جان گریخته‌امشمارهٔ ۷۹۶من ز غمت خرم و به یاد تو شادمشمارهٔ ۷۹۷من ز مهرت هر سحر کز سوز دل دم می‌زنمشمارهٔ ۷۹۸من طاقت دوری ز رخ یار ندارمشمارهٔ ۷۹۹من که از وصل تو ای دوست جدا می باشمشمارهٔ ۸۰۰من و درد تو آنگه باد مرهمشمارهٔ ۸۰۱من همچو گردم در رهت زآن رو طلبکار توامشمارهٔ ۸۰۲مهی نشست خیال رخت به خانه چشمشمارهٔ ۸۰۳نام آن لب به خط سبز به جانی دیدمشمارهٔ ۸۰۴نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرمشمارهٔ ۸۰۵نقد جان چیست که در دامن جانان ریزمشمارهٔ ۸۰۶نیست جز غم بینو خوردن دیگرمشمارهٔ ۸۰۷وصف دهن تنگ تو من هیچ نگویمشمارهٔ ۸۰۸هر شبی تا به سحر دست دعا بگشایمشمارهٔ ۸۰۹هر شبی خاک درت از گریه پرخون می‌کنمشمارهٔ ۸۱۰هرگاه که به ناکامی دور از لب بار افتمشمارهٔ ۸۱۱یار اشکم دید و شد بر من رحیمشمارهٔ ۸۱۲یار من یار دگر می‌طلبد دانستمشمارهٔ ۸۱۳بار هر چند به ناحق طلبه آزارمشمارهٔ ۸۱۴یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودمشمارهٔ ۸۱۵آتش دوری دل ما بر نتابد بیش ازینشمارهٔ ۸۱۶آمد درون دل غمت دیگر نمی آید برونشمارهٔ ۸۱۷آمد لب تو باز بصد نازه در سخنشمارهٔ ۸۱۸امروز بحمدالله فارغ شدم از دشمنشمارهٔ ۸۱۹ای بدل نزدیک و دور از دیدن گریان منشمارهٔ ۸۲۰ای خوش آن باد که از کوی تو آید بر منشمارهٔ ۸۲۱ای عادت قدیمت دلهای ما شکستنشمارهٔ ۸۲۲ای غمت آرام جان عاشقانشمارهٔ ۸۲۳ای غمت فوت جان سوختگانشمارهٔ ۸۲۴ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چنانشمارهٔ ۸۲۵ای نهاده بار هجران بر دل پر درد منشمارهٔ ۸۲۶با درد تو آرمید نتوانشمارهٔ ۸۲۷بحر عشقت بحر بی پایاب گفتن میتوانشمارهٔ ۸۲۸بدیده سوی تو حیف آیدم گذر کردنشمارهٔ ۸۲۹به رخ قدر گل و گلزار بشکنشمارهٔ ۸۳۰بر درت بی آب شد اشکم ز بسیار آمدنشمارهٔ ۸۳۱برگ گل خواندمش از لطف برنجید ز منشمارهٔ ۸۳۲تا رفتی از برم شده ام زار و ناتوانشمارهٔ ۸۳۳ترک دل گفت آن دو چشم و دل ز تیر غمزه خونشمارهٔ ۸۳۴چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه اینشمارهٔ ۸۳۵چو زلف یار ز خود لازم است ببریدنشمارهٔ ۸۳۶چه خوش است از تو بوس بخوشی نیاز کردنشمارهٔ ۸۳۷حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان منشمارهٔ ۸۳۸خاک پایت دوست دارد روی منشمارهٔ ۸۳۹خبری یافتم از یار مپرسید ز منشمارهٔ ۸۴۰خواجه چرا نشسته‌ای خیز که رفت کاروانشمارهٔ ۸۴۱خوشا در کوی دلبر آرمیدنشمارهٔ ۸۴۲خوش است بر لب معشوق مست بوسیدنشمارهٔ ۸۴۳خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختنشمارهٔ ۸۴۴داری لب و دهانی شیرین ولی چه شیرینشمارهٔ ۸۴۵در سر زنجیر زلف او من بی عقل و دینشمارهٔ ۸۴۶دلا نحفه جان به جانان رسانشمارهٔ ۸۴۷دل است جایش و با دیده فتاده به خونشمارهٔ ۸۴۸دلبر نازک دل من هر زمان رنجد ز منشمارهٔ ۸۴۹دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنینشمارهٔ ۸۵۰دلم را صبر ممکن نیست از روی نکو کردنشمارهٔ ۸۵۱دل من عاشق باریست که گفتن نتوانشمارهٔ ۸۵۲دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتنشمارهٔ ۸۵۳دوستان مرحمتی بر دل بیچاره منشمارهٔ ۸۵۴راز عشقت ز دل آمد به زبانشمارهٔ ۸۵۵روی او از زلف دیدن می‌توانشمارهٔ ۸۵۶زلف بر دوش آن پری در ماهتاب آمد برونشمارهٔ ۸۵۷ز نشاط و عیش بادا لب تو همیشه خندانشمارهٔ ۸۵۸زیر پا دامن کشان زلف دوتای او ببینشمارهٔ ۸۵۹سرو می ماند به قد یار منشمارهٔ ۸۶۰سوخت به داغ غم چنان دل که نماند ازو نشانشمارهٔ ۸۶۱سوخت جانم تا ز پا افتاد زلفت بر ذقنشمارهٔ ۸۶۲سوختی ای مرهم جانها درون ریش منشمارهٔ ۸۶۳شبی خواهم چو شمعش لب گزیدنشمارهٔ ۸۶۴شبی نگذرد بر دوچشم اشک گلگونشمارهٔ ۸۶۵شه لشکر کش ما برد از ما عقل و هوش و دینشمارهٔ ۸۶۶طوطی ب نو دید و در افتاد در سخنشمارهٔ ۸۶۷عاشق کیست دلم باز نخواهم گفتنشمارهٔ ۸۶۸عاشقی چیست مقیم در جانان بودنشمارهٔ ۸۶۹عشق حالیست که جبریل بر آن نیست امینشمارهٔ ۸۷۰قدمت آن با الف با سرو سیمینشمارهٔ ۸۷۱کارم ز دست شد نظری کن بکار منشمارهٔ ۸۷۲که خبر برد به بار از من مبتلای غمگینشمارهٔ ۸۷۳گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدنشمارهٔ ۸۷۴گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برونشمارهٔ ۸۷۵گر قد همچو سروش در بر توان گرفتنشمارهٔ ۸۷۶ما باز دل نهادیم بر جور دلستانانشمارهٔ ۸۷۷مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگونشمارهٔ ۸۷۸من نخواهم دیده از رویت دگر برداشتنشمارهٔ ۸۷۹من و محنت تو زهی راحت منشمارهٔ ۸۸۰مه عیدت مبارک باد ای خورشید مهرویانشمارهٔ ۸۸۱میزند بر آتش دل جوش می آب اینچنینشمارهٔ ۸۸۲نخواهم بیش از این از خلق راز خویش پوشیدنشمارهٔ ۸۸۳نمی دهد دهنت کام ما از آن لب شیرینشمارهٔ ۸۸۴نوش کن خواجه علی‌رغم صُراحی‌شکنانشمارهٔ ۸۸۵چه جویست آن روان در فر شیرینشمارهٔ ۸۸۶نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختنشمارهٔ ۸۸۷هر دمی با دگری ناز مکنشمارهٔ ۸۸۸آنکه رنگی نیست کس را از لب رنگین اوشمارهٔ ۸۸۹آه که خاک راه شد دیده من به راه توشمارهٔ ۸۹۰اگر دشنام می گونی مرا گوشمارهٔ ۸۹۱ای حریم کعبه دل کوی توشمارهٔ ۸۹۲ای دلاویزتر از رشته جان کا کل توشمارهٔ ۸۹۳ای دل حکایت غم خود با صبا بگوشمارهٔ ۸۹۴ای دل غلام أو شدی ای من غلام توشمارهٔ ۸۹۵ای کاش رفتمی چو صبا در حریم توشمارهٔ ۸۹۶ای نور دیده را نگرانی بسوی توشمارهٔ ۸۹۷بی لب ساقی مرا می نرود در گلوشمارهٔ ۸۹۸چاره کس نکند غمزه خونخواره توشمارهٔ ۸۹۹چو در جان کرد و دل جا غمزه توشمارهٔ ۹۰۰دل سوی او رفت جان هم گو بروشمارهٔ ۹۰۱دل ضعیف به یکباره ناتوان شد ازوشمارهٔ ۹۰۲دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کوشمارهٔ ۹۰۳زهی زان قامت رعنای دلجوشمارهٔ ۹۰۴سرخوش است ای پسر مرا باتوشمارهٔ ۹۰۵غلامِ پیرِ خراباتم و طبیعتِ اوشمارهٔ ۹۰۶گر تیر کشی از طرف غمزهٔ جادوشمارهٔ ۹۰۷گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای اوشمارهٔ ۹۰۸گفتا کئی تو‌، من بنده توشمارهٔ ۹۰۹گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگوشمارهٔ ۹۱۰گفتم ملکی یا بشری؟ گفت که هر دوشمارهٔ ۹۱۱گفته‌ای از ما دلت بردار زنهار این مگوشمارهٔ ۹۱۲ما به کلی طمع وصل بریدیم از توشمارهٔ ۹۱۳نداند قدر حسنت کس به از توشمارهٔ ۹۱۴آن عارض و رخسار و جبین هست در سه ماهشمارهٔ ۹۱۵از فرقت تو هر دم خون بارم از دو دیدهشمارهٔ ۹۱۶اشک چو لعل ریزد آن لب مرا ز دیدهشمارهٔ ۹۱۷ای از حدیث زلف توام بر زبان گرهشمارهٔ ۹۱۸ای با لب شیرین سخنت تلخ فتادهشمارهٔ ۹۱۹ای چو چشم خوش تو چشم کسی کم دیدهشمارهٔ ۹۲۰ای خط مشکبار تو پیچیده گرد ماهشمارهٔ ۹۲۱ای دل ریش من از جور تو غمگین گونهشمارهٔ ۹۲۲ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماهشمارهٔ ۹۲۳ای روان گرد درت اشک روان پیوستهشمارهٔ ۹۲۴ای شیشهٔ دل ما در زیر پا شکستهشمارهٔ ۹۲۵ای لب و گفتار تور شیرین همهشمارهٔ ۹۲۶ای مردم دو چشمم مثل رخت ندیدهشمارهٔ ۹۲۷ای منت جانفشان دیرینهشمارهٔ ۹۲۸ای نبات قد سبزت شکرستان همهشمارهٔ ۹۲۹به ابروان تو زاهد چو چشم وا کردهشمارهٔ ۹۳۰با تو در دل نبایدم رخ ماهشمارهٔ ۹۳۱باد آرد بر من بوی تو ناگه ناگهشمارهٔ ۹۳۲برهگذار قد بار دیدم از ناگاهشمارهٔ ۹۳۳به ناز کشتن او بازم آرزوست چه چارهشمارهٔ ۹۳۴بیروی او ز دیدهٔ بینا چه فایدهشمارهٔ ۹۳۵بینم ابروی تو پیوسته مه نو گه گهشمارهٔ ۹۳۶تا توانی دل مشتاق بدست آری بهشمارهٔ ۹۳۷چو چشم مست تو دیدم خمارم از دیدهشمارهٔ ۹۳۸چندین چه بلا و درد است این آهشمارهٔ ۹۳۹خواهم که کنم بار دگر در تو نظارهشمارهٔ ۹۴۰در پای تو تنها به سر ماست فتادهشمارهٔ ۹۴۱دلم به زخم زبانها نگردد آزردهشمارهٔ ۹۴۲دلم ترسد در آن زلف خمیدهشمارهٔ ۹۴۳روی خوب از من مشتاق نپوشانی بهشمارهٔ ۹۴۴زاد راه عاشقان اشک است و روی زرد و آهشمارهٔ ۹۴۵زیر پا از زلف مشکین گه گهی میکن نگاهشمارهٔ ۹۴۶شبت خوش باد ای باد سحرگاهشمارهٔ ۹۴۷کحل بصر نیست جز آن خاک راهشمارهٔ ۹۴۸گر سر طلبی بر درت آریم به دیدهشمارهٔ ۹۴۹گفتم شکرست آن به دهان گفت ترا چهشمارهٔ ۹۵۰لب یار برهم چرا زد ز پستهشمارهٔ ۹۵۱ما جگر سوختگان داغ تو داریم همهشمارهٔ ۹۵۲مرا که روی تو بینم چه حاجت استشمارهٔ ۹۵۳هر نیر کز تو بر دل غم پرور آمدهشمارهٔ ۹۵۴هر نیر که بر جان ز تو از دور رسیدهشمارهٔ ۹۵۵ای بار نازنین مگر از فتنه زاده‌ایشمارهٔ ۹۵۶باز خود را چو گل تازه بر آراسته ایشمارهٔ ۹۵۷تا به رخسار مه از غالیه چوگان زده‌ایشمارهٔ ۹۵۸چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ایشمارهٔ ۹۵۹گر همه وقتی همه دلخون نه ایشمارهٔ ۹۶۰لیست آن بگو با شکر خورده ایشمارهٔ ۹۶۱آشوب جانی شوخ جهانیشمارهٔ ۹۶۲آن شوخ دی براهی میرفت همچو شاهیشمارهٔ ۹۶۳از در خویش مرا بر در غیری ببریشمارهٔ ۹۶۴اگر در کشتنم تأخیر کردیشمارهٔ ۹۶۵اگر ز محنت دنیا خلاص می‌طلبیشمارهٔ ۹۶۶ای آفتاب روی تو در اوج دلبریشمارهٔ ۹۶۷ای آیت حسن از رخ خوب تو مثالیشمارهٔ ۹۶۸ای از خط تو زنگ بر آئینه شاهیشمارهٔ ۹۶۹ای بوده با تو ما را خویشی و آشناییشمارهٔ ۹۷۰ای درد درون جان چه باشیشمارهٔ ۹۷۱ای دل این بیچارگی و مستمندی تا به کیشمارهٔ ۹۷۲ای دهان تو قند و لب همه میشمارهٔ ۹۷۳ای رخت آیت حسن و دهنت لطف خدایشمارهٔ ۹۷۴ای صبا بر خاک کوی یار ما خوش می‌رویشمارهٔ ۹۷۵ای صبا تاکی به زلف بار بازی می کنیشمارهٔ ۹۷۶ای گل روی ترا چون من بهر سو بلبلیشمارهٔ ۹۷۷این چه نبهاست وین چه شیرینیشمارهٔ ۹۷۸ای ولوله عشق تو به ره هرزه کوییشمارهٔ ۹۷۹با تو ه را نمی رسد دعویشمارهٔ ۹۸۰باز به ناز کش مرا چیست که ناز می‌کنیشمارهٔ ۹۸۱باز بگذشتی بر آن زلفه ای نسیم مشکبویشمارهٔ ۹۸۲باز دست از جانفشانان بر فشاندیشمارهٔ ۹۸۳بازم از طلعت خود دیده منور کردیشمارهٔ ۹۸۴با مسکنت و عجز و ضعیفی وفقیریشمارهٔ ۹۸۵با من این بودت ز اول شرط باریشمارهٔ ۹۸۶بچشم جان چو چراغی که در میان ز جاجیشمارهٔ ۹۸۷به جز نور و ضیاء و گرمی از آذر چه می‌خواهیشمارهٔ ۹۸۸بده ساقی شراب ارغوانیشمارهٔ ۹۸۹بر سر راه طلب بافت گدانی گهریشمارهٔ ۹۹۰بر گل به پای سرو چو رفتار می‌کنیشمارهٔ ۹۹۱بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودیشمارهٔ ۹۹۲برویت بنگرم ناگه نرنجیشمارهٔ ۹۹۳به کوی عشق باشی شیرمردیشمارهٔ ۹۹۴به مجلسی که بمستان ز لب شراب دهیشمارهٔ ۹۹۵به باران کهن یاری نکردیشمارهٔ ۹۹۶تا خلوت دل خالی از اغیار نیابیشمارهٔ ۹۹۷تا کی ای مونس دلم بی‌موجبی غمگین کنیشمارهٔ ۹۹۸تب چرا درد سر آورد به نازک‌بدنیشمارهٔ ۹۹۹ترا چگونه توان گفت یوسف ثانیشمارهٔ ۱۰۰۰ترا دیده هر بار دیدی چه بودیشمارهٔ ۱۰۰۱ترکمن مه بود به ترکی آیشمارهٔ ۱۰۰۲تن در پی جان می‌رود ای بخت کجاییشمارهٔ ۱۰۰۳تو چشم آنکه حق بینی نداریشمارهٔ ۱۰۰۴نو درد نداری و رخ زرد نداریشمارهٔ ۱۰۰۵تو سروی و گل خندان همانکه میدانیشمارهٔ ۱۰۰۶چرا به تحفه دردم همیشه ننوازیشمارهٔ ۱۰۰۷چرا هر دم از پیش ما میگریزیشمارهٔ ۱۰۰۸چشم شوخ و دل سنگین بر سیمین داریشمارهٔ ۱۰۰۹چو تو دشمن از دوست نشناختیشمارهٔ ۱۰۱۰چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامیشمارهٔ ۱۰۱۱چه لطف است این که با من می‌نماییشمارهٔ ۱۰۱۲چه موجب است که هیچ التفات ما نکنیشمارهٔ ۱۰۱۳حدیث خوشی هیچ با ما نگوئیشمارهٔ ۱۰۱۴خرم آن دم که توأم مونس و همدم باشیشمارهٔ ۱۰۱۵خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالیشمارهٔ ۱۰۱۶خواهی که به هیچ غم نمیریشمارهٔ ۱۰۱۷دارم ز ابروان تو چشم عنایتیشمارهٔ ۱۰۱۸درین پستی گر آن مه را نیابیشمارهٔ ۱۰۱۹درین ره هرچه جویی آن بیابیشمارهٔ ۱۰۲۰دست ندارم از تو من گرچه ز پایم افکنیشمارهٔ ۱۰۲۱دگر باره تیغ جفا بر کشیدیشمارهٔ ۱۰۲۲دل رفت به باد دلپذیریشمارهٔ ۱۰۲۳دل ز باران کهن برداشتیشمارهٔ ۱۰۲۴دل شد ز عشق باری شیدا چنانکه دانیشمارهٔ ۱۰۲۵دل شیشه ایست جای خیال تو ای پریشمارهٔ ۱۰۲۶دل که سودای تو می پخت کبابش کردیشمارهٔ ۱۰۲۷دل من به داغ جفا سوختیشمارهٔ ۱۰۲۸دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهیشمارهٔ ۱۰۲۹راز معشوق حدیثیست نهان‌داشتنیشمارهٔ ۱۰۳۰ز دیده در دل دیوانه رفتیشمارهٔ ۱۰۳۱ز من که مهر تو دارم به سینه روی چه تابیشمارهٔ ۱۰۳۲ز من مپرس که «از عاشقانِ زارِ که‌ای؟»شمارهٔ ۱۰۳۳سال‌ها گر بنویسم صفت مشتاقیشمارهٔ ۱۰۳۴سیمین بدنی سرو قدی پسته دهانیشمارهٔ ۱۰۳۵شیرین لبی شکر دهنی سرو قامتیشمارهٔ ۱۰۳۶صنما در خط سنبل مه تابان داریشمارهٔ ۱۰۳۷طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردیشمارهٔ ۱۰۳۸عاشقی و بی دلی بیدلبریشمارهٔ ۱۰۳۹قطره قطره از دریا چو به ساحل آییشمارهٔ ۱۰۴۰کاش که سرو ناز ما از در ما در آمدیشمارهٔ ۱۰۴۱کدام سر که ندارد دماغ سوداییشمارهٔ ۱۰۴۲گر از در به تیم برانی نو دانیشمارهٔ ۱۰۴۳گر از شاخ دولت گلی چیدمیشمارهٔ ۱۰۴۴اگر او یاد من دلخسته کردیشمارهٔ ۱۰۴۵گر باد سوی خاک من آرد ز تو بوییشمارهٔ ۱۰۴۶گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسیشمارهٔ ۱۰۴۷گر بردرت این اشک چو سیلاب گذشتیشمارهٔ ۱۰۴۸گر بری دست به آئینه و در خود نگریشمارهٔ ۱۰۴۹گر به فردوسی از حریم وصل نگشانی دریشمارهٔ ۱۰۵۰گر به من یار شوی ور نشویشمارهٔ ۱۰۵۱گر تو دل ما سوختی از آتش دوریشمارهٔ ۱۰۵۲گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنیشمارهٔ ۱۰۵۳گر گم شوی از خود خبر یار بیابیشمارهٔ ۱۰۵۴گر لذت خونریزی آن غمزه شناسیشمارهٔ ۱۰۵۵گر همه وقتی همه دل خون نییشمارهٔ ۱۰۵۶گفتم: ای سیم‌ذقن! گفت: که را می‌گویی؟شمارهٔ ۱۰۵۷گل و رخسار تو دارند به هم یکرنگیشمارهٔ ۱۰۵۸مبارک منزلی خوش سرزمینیشمارهٔ ۱۰۵۹مپوشان روی خود ای شوخ خود رایشمارهٔ ۱۰۶۰مرا در درد بی باری دریغا بار بایستیشمارهٔ ۱۰۶۱مرا زیبد به چوگان سر زلفت نظربازیشمارهٔ ۱۰۶۲من آن بهتر که باشم رند و عامیشمارهٔ ۱۰۶۳من اوصاف حست ندانم کماهیشمارهٔ ۱۰۶۴من کیستم که ورزم سودای چون تو باریشمارهٔ ۱۰۶۵من کیم گفتی که گویم خاک نعلین منیشمارهٔ ۱۰۶۶مویت از عنبر تر فرق ندارد موییشمارهٔ ۱۰۶۷ناوک غمزه چو هر سو به شتاب اندازیشمارهٔ ۱۰۶۸ندارد دلم طاقت بی تویشمارهٔ ۱۰۶۹ندانم کی به دام من در افتیشمارهٔ ۱۰۷۰نشان خاک پای او اگر می یافتم جاییشمارهٔ ۱۰۷۱نیست بهای جان بسی پیش تو چون کشد کسیشمارهٔ ۱۰۷۲ورای آن چه سعادت بود که ناگاهیشمارهٔ ۱۰۷۳وصال اوست بخت ما نبینم آن به بیداریشمارهٔ ۱۰۷۴هرگز سوی ما چشم رضائی نگشادیشمارهٔ ۱۰۷۵هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشیشمارهٔ ۱۰۷۶هر لحظه بما از تو رسد تحفة دردیشمارهٔ ۱۰۷۷هر لحظه غمزه‌ها به جفا نیز می‌کنیشمارهٔ ۱۰۷۸هیچ شب ای مه از وطن جانب ما نیامدیشمارهٔ ۱۰۷۹یارب این درد دل و فرقت جانان تا کی