شمارهٔ ۷۹۲
من ترک زهد کرده و رندی گزیدهامخاشاک راه داده و گوهر خریدهام
تا کردهام ز منزل هستی سفر گزیننارفته نیمگام به مقصد رسیدهام
نقش جمال دوست که خورشید عکس اوستهر صبحدم در آینه جام دیدهام
امشب به یاد لعل لب او علیالدوامتا روز باده خوردهام و نقل چیدهام
می نوش و تکیه بر کرم عام کن که مندوش این سخن ز هاتف غیبی شنیدهام
گر ز آنکه باره چاشنی وصل میدهدباری به من که شربت هجران چشیدهام
از بیم زاهدان که نگیرند بر کمالپوشیده خرقه بر می و دم درکشیدهام