گنج

شمارهٔ ۸۳۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یدزمن۷ بیت
برگ گل خواندمش از لطف برنجید ز منمگر این نکته رنگین نپسندید ز من
آن پری چهره که دیوانه خویشم گرداندچه خطا رفت که چون بخت بگردید ز من
ظاهرا برگ کسی نیست چو گل سرو مراورنه چون غنچه چرا روی بپوشید ز من
تا به مهر تو چو ابروی تو پیوستم دلچون سر زلف بر آشفتی و ببرید ز من
شب بر آن در زدم از درد چنان فریادیکه سگ کوی تو در خواب بترسید ز من
به وفایت که من امروز بقایت خجلماز رقیب تو که بسیار جفا دید ز من
سالها منتظر پرسش او بود کمالعمر بگذشت دریغا و نپرسید ز من