گنج

شمارهٔ ۳۸۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: ارد۶ بیت
چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآوردعجب مدار گرم ابر دیده سیل ببارد
سیاه پوش از آن گشته است مردم چشممکه هر درنگ جگر گوشه به خاک سپارد
وجود خاکی ما را بسوخت آتش هجرانگر آب دیده نباشد بکوی دوست که آرد
تو آفتاب جهانی روا مدار که چشممدر انتظار تو شب تا سحر ستاره شمارد
از آن نفس که شنیدم حکایتی ز دهانتبجان تو که دل من هوای هیچ ندارد
امید من ز خیالت چنین نبد ز کمالتک رانه گیرد و زارم بدست هجر گذارد