شمارهٔ ۷۵۷
عمریست که از خلوته در میکده مسئوریمشب مست و سحر گاهان چون چشم تو مخموریم
کس بوی ریا نشنید از خرفة ما رندانچون دور به صد فرسنگ از زاهد مغروریم
پی برده بکوی تو تا بافت بوی توآسوده به روی تو از جنت و از حوریم
حیران جمال نو ما سوختگان یک یکپروانه آن شمعیم مستغرق آن نوریم
ای جان گرانمایه نو نوری و ما سایهبا ما چو نو نزدیکی ما از تو چرا دوریم
تا درد دلی گوئیم کو با تو مجال آنفریاد که نتوانیم دربابه که رنجوریم
گویند کمال از عشق شد شهره به گمنامیچون ذره گمیم اما با مهر تو مشهوریم