شمارهٔ ۷۵۸
عید می آید و وقتست که در مه نگریمپرده برگی که از مه به تو مشتاق تریم
از جمال تو که عیدست و به همه ماند راستگر گماریم نظر بر به نو کج نظریم
هست در عید دگر کشتن ما فکر بعیدپیش روی تو چه محتاج به عید دگریم
سر زلفت شب قدرست و غنیمت شب قدریک شب آن عقد بگیریم و غنیمت شمریم
ساقیا باده ده و نقل که شد نوبت آنکه دگر روزه خوریم و غم روزی نخوریم
پست شد غلغل تسبیح و تراویح هنوزبه حق روزه کز آن و لوله با دردسریم
روزه خوردیم و فسم هم به نماز تو کمالکه دگر دردسر خویش به مسجد نبریم