گنج

شمارهٔ ۷۴

آه که از حال من یب ندانستمردم و درد دلم طبیب ندانست
گل مگر این بی وفانی از پی آن کردکز دل مجروح عندلیب ندانست
عقل ز هر کسی که ماجرای تو پرسیدهیچ کس این قصه عجیب ندانست
تا دل آواره در کمند تو افتادهیچ کس احوال آن غریب ندانست
خلق چه داند مراد خاطر ما راکام محبان بجز حبیب ندانست
دوش بر آن در چه عیشها که نمودمبا سگ کویش که آن رقیب ندانست
هم به مرادی رسد کمال که کس رااز کرم دوست بی نصیب ندانست