گنج

شمارهٔ ۹۹۹

ترا چگونه توان گفت یوسف ثانیثنای حسن نو او گفت او بود ثانی
حدیث بوسف مصری که احسن القصص استکسی بسوز نخواند چو پیر کنعانی
دلا حکایت حستش کن و شنو تحسینگذار نه یوسف چه نه می خوانی
شنیده نقش رخش نقشیند و دفتر شستچو بشنوی توهم ای گل ورق گردانی
بدانکه از کف پا دادیم دو بوس مرنجبگیر بوس خود اکنون اگر پشیمانی
درت زمالش رخسار هاست مالا مالدگر به پای تو خواهیم سود پیشانی
حقوق بندگیم گفته شهان دانندهنوز قیمت و مقدار خود نمی دانی
رقیب گفت تو دانی کمال قیمت منبگفتم ای دل سخنت بغضه ارزانی
ترا به ساحل دریا بصد درم بخرندبرای لنگر کشتی که پس گران جانی