شمارهٔ ۵۱۶
من به درد دل خوشم جان مرا صحت چه سودنوش آنلب در خورست این تشنه را شربت چه سود
آروزمند قد و قند لب و روی تراسایه طوبی و آب کوثر و جنت چه سود
ناز نو سازد مرا به نعمت و ناز جان قسمتیگر نباشد ناز تو از ناز و از نعمت چه سود
می کنم درد و بلا را بر دل و جان قسمتیچون مرا این بود از خوان غمت قسمت چه سود
گرچه مصروفست همت در طلوع صبح مهراختری چون نیست در طالع مرا همت چه سود
گفته فرمایش زد گر بدت گوید؟ رقیبنیک می فرمایی اما کشتی را لت چه سود
چون نداری در خور مخدومیش وجهی کمالروی گرد آلود سودن بر در خدمت چه سود