گنج

شمارهٔ ۷۲۰

خیال چشم و ابرویت شبی در خواب می‌دیدمتو گویی جادوان مست در محراب می‌دیدم
ز دست چشم و دل آن دم تن غم‌دیدهٔ خودگهی در آتش محنت گهی در آب می‌دیدم
را تمنای رخ و زلفت چو می‌کردم در آن سودابه روز روشن آن ساعت شب مهتاب می‌دیدم
به گرد خاطر غمگین چرا گشتی می رنگینگر از جام لبت جان را دمی سیراب می‌دیدم
چو خاک آستان تو همی‌آید به چشم منگشاده بر در بختم دری ز آن باب می‌دیدم
ز هجرت سوختم راحت نمی‌کردم تمناییولی هرگونه محنت را بی‌اسباب می‌دیدم
کمال خسته را هر دم به یاد لعل دربارتروان از چشمه چشمش عقیق ناب می‌دیدم