شمارهٔ ۷۲۱
دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرمبر سر کوی دلارام قراری گیرم
خرقه بفروشم و دفتر گرو باده کنمجام می نوشم و از روضه کناری گیرم
آستین بر همه افشانم و از جان و جهاندست کوته کنم و دامن باری گیرم
نکنم توبه و در حلقة سودا زدگانبا سر زلف نگاری سرو کاری گیرم
گرچه روزی بشب آورد پندار که مناز خطت بر دل آشفته غباری گیرم
گو نصیحت مکن از روی تو ای زاهد شهرناصح آن نیست که او را به شماری گیرم
گر تو سیب زنخ خویش نپوشی ز کمالمن برای دلم از روی تو باری گیرم