شمارهٔ ۷۲۲
در دست در درونم درمان آن ندانمساقی بیار جامی پ ز زهرو وارهانم
از پیش بر گرفتم رخت وجود پیش آیتا یک نفی ببینم روی نو پس نمانم
دوراست کوی جانان ای باد و من ضعیفمفریاد جان من رس و آن جایگاه رسانم
جانم بکاست چون شمع ای باد صبح آخراز گشتنم چه خواهی من خود ز مردگانم
جور من از طبیب است درد من از جیب استآن غصه با که گویم این قصه با که رانم
در بند تن دریغ است جان پری نژادمدیوانه وار ناگه رنجیر بگسلانم
حال کمال گفتم یک شمه ای بگویمچون مهربان ندیدم شهر است بر دهانم