شمارهٔ ۳۶۳
تا رخت روشنی دیده نشددیده را روشنی دیده نشد
در نپیچند بدو غم شب و روزتا به رخ، زلف تو پیچیده نشد
در لبت زلف نپیچد چه عجبچه شکر بود که پیچیده نشد
رازم از چاک گریبان شده فاشکه چنان بود که پوشیده نشد
گرچه شد دل ز غمت یکسر مویکسر مو ز تو رنجیده نشد
تا کی است این ستم ای سنگین دلعاشق از سنگ تراشیده نشد
همه در خاک رهت پوسیدیمبود با داغ تو دزدیده نشد
مگر آن دیده که تو دیده شویهم کف پای تو بوسیده نشد
کی خورد بر ز تو نادیده کمالنخل تا دیده نشد چیده نشد