شمارهٔ ۴۶۷
عشق بر آتش بسوخت دفتر بود و نبوداما آبت فتح قریب سر حقایق گشود
قطره به دریا رسید ابر برفت از میانقطره به دریا رسید ابر برفت از میان
از نفخات بخور کون و مکان در گرفتچون بهم آمیختند آتش و مجمر بعود
در پس آئینه چیست قائل این حرف کیستکآینه با خود نداشت آنچه به طوطی نمود
هر که بدار فنا جبه هستی بسوخترمزه سوی الله بخواند سر اناالحق شنود
سر فنا گوش کن جام بقا نوش کنحاجت تقریر نیست از عدم آمد وجود
جامه بده جان ستان روی مپیچ از میانعاشق بی مابه را عین زیان است سود
وجه دو روئی نماند صورت دیباه راباز برفت از میان واسطه تار و پود
خلق ز نقصان حال بیخبرند از کمالکز همه بی قیل و قال گوی سعادت ربود