شمارهٔ ۳۰۴
آنها که لب چون شکرستان نو پابندآن نقل همان در خور دندان نو پابند
زیر قدمت خاک شده جان عزیزستهر گرد که بر گوشه دامان تو پابند
از چشمه حیوان نئوان بافت همه عمرآن لطف که در چاه زنخدان پر پابند
آنجا که به خط سبز کنی خوان ملاحتطاووس ملایک مگس خوان تو پابند
از خاک شهیدان گل رحمت شکنانهمر غنچه که در سینه ز پیکان نو پابند
زینگونه که من بافتم آن لعل روان بخشگر جوی بهشت است که جویان پر پابند
جنت طلبان هرچه بجویند ز طوبیدر قامت چون سرو خرامان تو بابند
گر خضر بقا چون خطت از آب بقا بافتعشاق حبات از لب خندان نو پابند
بردی دل عشاق کمال از سخن خوبخوبان عمل نه ز دیوان نو پابند