گنج

شمارهٔ ۱۸۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ابردورفت۷ بیت
شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفتدید عقل و دل بر ما هر دو یکجا برد و رفت
بر سر ما خاکیان از غیب آمد ناگهیهمچو جان تنها و هوش از جمله تنها برد و رفت
خواستم زلفش گرفتن از سر دیوانگیاو زما دیوانه تر زنجیر در پا برد و رفت
در درون آمد خیال روی او شد عقل و هوشبود دزدی با چراغ انواع کالا برد و رفت
مردم نظارگی را اشکم از هر مو ربودهرچه میدیدم به ساحل موج دریا برد و رفت
عاشقی روزی به صف واعظ ما پا نهادیک به یک انگشت های پاش سرما برد و رفت
تا نشاند بر قد و بالاش نقد خود کمالجان علوی را ز پستی سوی بالا برد و رفت