شمارهٔ ۸۹۷
بی لب ساقی مرا می نرود در گلونقل ومی آن شما باد کلوا و اشربو
پیر مغان گویدم باده بخور هم ببرباده کجا میبرم با لب او کرده خو
محتسب خم شکن گر کدویی میشکستمن شکنم هم سرش گرچه کم است از کدو
چون بکشی خوان حسن لب ز نظرها بپوشورنه گدایان کنند از پی حلوا غلو
تا بنهم پیش تو هر قدمی را سریسایه سر من بساخت روز وصال تو دو
گر بکشم زلف تو فکر زبدگو مکنمن چو نگفتم بکس هرچه شنیدم ز تو
دوست تر از هرچه هست صحبت یارست آه
در همه عالم کمال دوست کجا یار کو