شمارهٔ ۸۹۸
چاره کس نکند غمزه خونخواره توخون نگرید چه کند عاشق بیچاره تو
کرد با خاک سر و جان عزیزان هموارداغ پیوسته و درد غم همواره تو
هر کسی راز دل ریشه بود ناله و آهناله ماه ز دل سختتر از خاره تو
انه منم از وطن افتاده غریب نو و بسای مقیمان و غریبان همه آواره تو
روز حشر از دل عاشق به جز این نیست سؤالکه چه آمد به نو از بار ستمکاره تو
گر کنی پرده ز رخ دور مرانه چشم مرابود لایق و شایسته نظاره تو
چند پوشیده بر آئی چو شنودندة کمالفی جینی از خرقه صد پارهٔ تو