شمارهٔ ۴۲۲
دیدی که بار وعده خود را وفا نکردما را بخویش خواند و بخلوت رها نکرد
بسیار لابه کردم و زاری و بیخودیآن ناخدای ترس در بسته وا نکرد
گر بود در میانه حدیثی چرا نگفتس ور داشت شکوه ای ز من آندم چرا نکرد
رفتم بدان امید که حاجت کند روااز در روانه کردم و حاجت روا نکرد
ما را چو موی خویش پریشان فرو گذاشتوز روی لطف چشم عنایت به ما نکرد
أهم شنید لیک نفرمود رحمتینبضم بدید درد دلم را دوا نکرد
گفتم که روی دل به سوی دیگری کنمحسن وفا و عهد قدیمش رها نکرد
نی نی شکایتی نتوان کرد ای کمالسلطان وقت اگر نظری با گدا نکرد