گنج

شمارهٔ ۸۵۱

دل من عاشق باریست که گفتن نتوانروز و شب در پی کاریست که گفتن نتوان
این همه چهره که کردیم به خونابه نگاراز غم روی نگاریست که گفتن نتوان
دیده زاندم که زخون خاک درت شست به اشکبر دل از دیده غباریست که گفتن نتوان
دامنه چون تو گلی کی به کف آرم که رقیبدر تو آویخته خاریست که گفتن نتوان
چشم خونریز ترا دوش به خونم که بریختدر سر امروز خماریست که گفتن نتوان
با نوای سنگدل از من که رساند که مرابر دل از هجر تو باریست که گفتن نتوان
سهل مشمر که به زلف تو در افتاد کمالکه درین دام شکاریست که گفتن نتوان