شمارهٔ ۸۵۲
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انخویشتن۷ بیت
دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتنجان دهد مرغ از برای آشیان خویشتن
قمری نالان که عاشق بود بر بالای سرودر سر او کرد آخر خان و مان خویشتن
همچو شمع از انگبین کامم ز شیرینی بسوختتا گرفتم نام آن لب بر زبان خویشتن
از لبت کردم سخن بگذار تا نامت برمچون به آب زندگی شتم دهان خویشتن
دردسر آوردهام بر آستانت ای طبیبدفع کن دردسرم از آستان خویشتن
گر نداری باور از بیماری این ناتوانخود ببین اینکه به چشم ناتوان خویشتن
میخورد خون جگر بی تو، به جان سوزی کمالمی خورد سوگند باور کن به جان خویشتن