شمارهٔ ۱۸۲
سگ کویش به من دربند باری استعزیزی را سر و سودای خواری است
مرا هست از سگش هم چشم باریگدا را آرزوی شهر یاری است
چو آید در حریم دل خیالشبر آن در کار دیده برده داری است
لبش خواهم سپرد اکنون به دندانکه راه و رسم عاشق جان سپاری است
به پای سرو و گل از لطف سیرتهنوز آب روان در شرمساری است
اگر صد پیرهن در گل بپوشندبه دور روی نو از حسن عاری است
کمال ار سر در آرد با نو آن زلفمخور بازی که آن از شانه کاری است