گنج

شمارهٔ ۴۹۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ونشد۷ بیت
گفتمش حال دل گمشده دانی چون شدگفت با ما چو در افتاد همان دم خون شد
پارسایان که نظر از همه می پوشیدندچشم تان تو دیدند و همه مفتون شد
تا لب جام گرفت از لب لعلت رنگیای با خرقة ازرق که بمی گلگون شد
ما چو شمعیم که از سر زنش دشمن و دوستسوز ما کم نشد و آتش دل افزون شد
تا نگویند به پیش تو مرا آبی نیستاشکم از دیده به بیرون شدنت بیرون شد
مطرب از گفته او گر غزلی خواهد خواندگوش دارید که در سخنش موزون شد
مینوشتی سخن از وصف تو دوشینه کمالهرچه آمد به زبان قلمش مقرون شد