شمارهٔ ۵۴
چو آفتاب نکند از رخ زمانه نقاببریز در قدح گوهرین عقیق مذاب
خروش ناله مستان به گوش او نرسیدو گرنه مردم چشمش کجا شدی در خواب
چو مطرب غم او چنگ زد به دامن منز گوشمال جفا ناله می کنم چو رباب
ز جیب پیرهن اندام نازنین بینشچنانکه از تن شیشه قطره های گلاب
اگرچه ریختن خون به حکم شرع خطاستبریز خون صراحی که هست عین صواب
بیا به جان و سر خود که دردمندان رابه مرهمی که توانی زمان زمان دریاب
مگر که در سر زلفین او وزید صباکه می وزد ز گلستان نسیم عنبر ناب
ترا به چشمه حیوان چرا کنم تشییهکه هست تشنه لعل تو گوهر سیراب
کنون که جور فراق از تو بر کمال آمدز دست دیده فتادم چو کاسه بر سر آب