گنج

شمارهٔ ۵۵

حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیبسخت بیدردی بود نالیدن از درد حبیب
بوسه بر پای سگ کوی تو خواهم زد شبیتا بشویم لب که بوسیدم به آن دست رقیب
ای که خواهی دادبخش غم به مسکینان خویشچون منت مسکین ترم اول به من در آن نصیب
گفته بودی بر دلت خواهم زدن تیر دگربارب این دولت چه خوش بودی که بودی عنقریب
پیرهن شد چاک بر تن گلرخان باغ رابس که از زلف تو پر کردند دامن ها ز طیب
سایه ای از ما غریبان ای عجب حیف آیدتسروی و از سرو کوته همتی باشد غریب
بر سر آیی از هم آوازان به خوش گوئی کمالگربر و جان در سر سروی کنی چون عندلیب