شمارهٔ ۱۶۳
دوست در جان و نیست خبرتتشنه میری و آب در نظرت
نام دریا دلی برآوردیطرفه اینه کآب نیست بر جگرت
بسکه پیش تو رفت ذکر فراتصفت آب کرد تشنه ترت
برهد جانت از تعطش آبکه بسره وقت ما فتد گذرت
به خدا و بهشت مژده دهانبه خدا می دهند درد سرت
آدم از خود بهشت نیک بهشتمرد باید به همت پدرت
به دو عالم نظر من چو کمالتا نمایند عالم دگرت