شمارهٔ ۲۳۸
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انانداخت۷ بیت
اب تو نقل حیاتم به کام جان انداختبه خنده نمکین شور در جهان انداخت
گرفت روی زمین را به غمزهای آنگاهکمند زلف سوی ماه آسمان انداخت
چو دل برفت در آن زلف، غمزه زد تیرشز ساحریست به شب تیر پر نشان انداخت
به پسته دهنت جز سخن نمی گنجدشکر به مغلطه خود را در آن میان انداخت
و چرا ز خوان جمالت نصیب من نرسیدخط تو کاین همه سبزی بروی خوان انداخت
بوقت بوس برد خجلت از گرانی خوبشسری که سابه بر آن خاک آستان انداخت
کمال بر قدمت سر چگونه اندازدز دور هم نظری چون نمی توان انداخت