شمارهٔ ۲۳۷
لبت را هر که چون شگر مزیده استیقین میدان که عمرش پر مزید است
نه بیند تلخی جان کندن آن کسکه لعل جانفزایت را گزید است
نرنجم از تو گر تابی ز من رویکه از خورشید دایم این سزید است
نخواهم دید من روی صبا راازین غیرت که در کویت وزید است
وصالت را در عالم نیست آمدهنوز اندر مقام من یزید است
به بوی حلقه زنجیر مشکیندل دیوانه در زلفت خزید است
کمال خسته را ای دوست دریابکه از جان در غم عشقت مزید است