گنج

شمارهٔ ۴۷۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارید۷ بیت
غبار خاک در او چو در خیال آریدبه نور چشم خود آن نونیا میازارید
گلی که در چمن آرد نسیم پیرهنشچو باد دامن آن گل ز دست بگذارید
گر از خیال نبش نیست دیده را رنگیز نوک هر مژه هنگام گریه خون بارید
اگر چه شت شمردید عقد آن سر زلفبدلکشی رخ او کم ز زلف مشمارید
ز یار سنگدل ای دوستان ندارم دستمرا بخت دلی همچو خود مپندارید
به خاک پاش سفارش کنید چشم مراهر آنکه ریزد خونش به خاک بسپارید
از راه دیده و دل می رسد سرشک کمالمسافر بر و بحر است حرمتش دارید