گنج

شمارهٔ ۴۷۲

غم عشقت دل ما را همیشه شاد میداردچنین ملک خرابی را به ظلم آباد میدارد
مده تعلیم خون ریزی به تاز آن چشم جادو راکه خود را اندرین صنعت نوی استاد میدارد
مرا از گریه بیحد مترسانید ای یارانکه گرگی اینچنین باران فراوان یاد میدارد
ز خیل بندگان خود شمردی سرو بستانراکه خود را چون غلامان فضول آزاد میدارد
بدور قامتت برکنده باد آن چشم گونه بینکه چون نرگس نظر بر سرو و بر شمشاد میدارد
به باد از خاک پای خود فرستم گفت پیک دلدو چشم از راه مشتاقی به راه باد میدارد
کمال این درد را زان لب دوائی ممکنست اماکجا شیرین بیغم را غم فرهاد می دارد